گنج

شمارهٔ ۲۰

هر کو ز نژاد آدم افتادشادی به نصیب او کم افتاد
بنمای دلی که او درین دوراز صدمه غم مسلم افتاد
زخمی که زمانه بر دلم زدافزون ز هزار مرهم افتاد
چون خوش بود ای عجب دل آنک؟در یک سالش دو ماتم افتاد
قصه چکنم که ساغر غم؟بر دست دلم دمادم افتاد
جان در عجب است و عقل عاجزکین واقعه ها چه محکم افتاد
زان روز که رنج با دل مااز نکبت دهر همدم افتاد
در دیده خوشدلی نمک ریختدر قامت خرمی خم افتاد
نه لهو و نشاط با هم آمدنه یکشبه عیش درهم افتاد
آری به مراد کم زند دمآن کس که ز نسل آدم افتاد