گنج

شمارهٔ ۱۷

از عشوه روزگار فریادکو خود ز وفا نمی کند یاد
آباد بر آن کسی که او هستاز بندگی زمانه آزاد
بر عمر مساز تکیه چون هستاین طارم عمر سست بنیاد
گویی که زمانه بر دل خلقاز راحت و رنج داد و بیداد
هر در که گشاده بود در بستهر راه که بسته بود بگشاد
در عرصه چار طاق خاکییابی همه چیز جز دلی شاد
غم های زمانه نیست گوییالا ز برای آدمی زاد
یاران قدیم ما که بودنددمساز و لطیف و خوشدل و راد
گه بوده حریف جام بادهگه گشته رفیق تیغ پولاد
هم محرم وصل های شیرینهم مونس غصه های فرهاد
رفتند چنانکه در جهان کسزایشان نکند به سالها یاد
با هم نفسان خوش است عشرتبا دجله نکوترست بغداد
هر واقعه کو فتاد ما رازین واقعه صعب تر نیفتاد
بدتر ز فراق دوستان چیست؟کس فرقت دوستان مبیناد