گنج

شمارهٔ ۱۶

یک ذره مهر در ایام مانده نیستیک قطره آب در رخ اجرام مانده نیست
تا جام روزگار پر زا خون خلق شدکس را شراب خوش مزه در جام مانده نیست
گلگونه موافقت و تاب عافیتدر روی دهر و طره ایام مانده نیست
جستم ز خاک صورت راحت زمانه گفتمرغی طلب مکن که درین دام مانده نیست
دود و شرر مجوی که با سنگ حادثاتقندیل صبح و مجمره شام مانده نیست
زان دیگ مکرمت که جهان پخت پیش ازیناندر جهان بحز طمع خام مانده نیست
از دهر تا نجات دو صد ساله راه هستوز خاک تا امید یکی گام مانده نیست
سیمرغ و مردمی بهم اند از برای آنکزان جز حدیث وزین بحز از نام مانده نیست
دلها ز غم بسوخت مگر خرمی بمرد؟جم دل شکسته گشت مگر جام مانده نیست؟
آخر مجیر از همه کامی دهن بشستوین است چاره چون به جهان کام مانده نیست