شمارهٔ ۱۵
کار عالم نیک دیدم هیچ بر بنیاد نیستبر دل خاصان ز عالم جز غم و بیداد نیست
داده ام انصاف و شد معلوم من کاندر جهانهیچ کس را خاطری از بند غم آزاد نیست
من که از من عالمی شادند چون می بنگرمطبع من یک ساعت از گردون گردان شاد نیست
آنچنان از خوش دلی دورم که اندیشم که منخوش دل و آسودکی بودم مرا بر یاد نیست؟
خانه گل گرچه آبادست ما را زان چه سود؟چون زمانی حجره دل از طرب آباد نیست
زیر دست رنج عالم نیست الا طبع ماپای مال عشق شیرین جز دل فرهاد نیست
غصه ده تو گشت آخر چند بر تابد دلیگرچه دل سختی کش است از سنگ وز پولاد نیست
عمر را لذت مدان چون از طرب بویی نمانددجله بی حاصل شمر چون طرفه بغداد نیست
داد انده داده ایم اکنون دم از شادی زنیمزانکه در غم دم زدن هر ساعتی از داد نیست
در جوانی تازه بودن واجب است از بهر آنکآدمی خس تر ز سرو و کمتر از شمشاد نیست
هم به جام باده باید جست ازین وحشت امانزانکه عمر آدمی بی باده الا باد نیست
دل به وصل لعبت نوشاد خوش دارم از آنکشادی دل جز به وصل لعبت نوشاد نیست
عیش ها دیدیم زیر هفت گردون بر مرادهم دگر بینیم کاخر عمر ما هفتاد نیست