شمارهٔ ۱۴
هیچ کس را از زمانه حاصلی در دست نیستهیچ کس را در جهان آسایشی پیوست نیست
نیست هشیاری که اندر بزم گیتی هر زماناز شراب نکبت و جام حوادث مست نیست
همچو ماهی گر شود در قعر دریا آدمیحاصلش الا تحیر در دهان شست نیست
هیچ دلی دانی به عالم کز فراق همدمیزیر پای صد هزار اندیشه و غم پست نیست
گر کسی گوید ز بی حسی که در ملک جهانبتر از اندوه فرقت هیچ دردی هست نیست؟
رفته اند آنها کز ایشان راحتی در دست بودوز غم ایشان کنون جز حسرتی در دست نیست
صد ره اندر شست فرقت مانده ایم از روزگارخود ز عالم عمر ما جز نیمهای از شست نیست