شمارهٔ ۱۳
مرا زین بیش در عالم غمی نیستکه در شادی و در غم همدمی نیست
دمی خوش بر همه عالم حرام استکه اندر ملک عالم محرمی نیست
یقینم شد که زخم آسمان رابه از یاران همدم مرهمی نیست
چنان بگرفت غم شش گوشه خاککه گویی در زمانه خرمی نیست
نزاید عیسی راحت درین دورکه زیر دور گردون مریمی نیست
به من بنمای در عالم کسی راکه او را هر دم از گردون غمی نیست
کبود از بهر آن شد جامه چرخکه آنجا کوست هم بی ماتمی نیست
جهان وحشت سرایی شد به تحقیقکه در وی هیچ چشمی بی نمی نیست
اگر شش گوشه عالم سرایی استدرو بی غصه و غم طارمی نیست
و گر کعبه ست هفت اقلیم خاکیمیان او ز راحت زمزمی نیست
چه سود ار من سلیمانم به ملکتچو با من از فراغت خاتمی نیست