گنج

شمارهٔ ۱۱

هنگام آنکه صبح صف آسمان شکستاول نفس که زد دم شب در دهان شکست
هر بیضه ای که بود برین آشیان سبزمرغ سپیده دم همه در آشیان شکست
شب دید و من که تیر نفسهای سالکانپیکان سفته در جگر آسمان شکست
هر دو کان ز مجمر دلها برون پریدبر روی صبح طره عنبر فشان شکست
دلهای شبروان ز رقیبان پرده درگوهر ز سنگ چون شکند آنچنان شکست
من جام جم گرفته و با خود درین سخنکین جامخانه فلکی چون توان شکست؟
آخر زمان به کین من آمد مگر منماول کسی که شیشه آخر زمان شکست
زوبین آه بر سپر شب چنان زدمکز باد حمله تیر فلک در کمان شکست
دل عزم آستان عدم داشت عقل گفتبس یار آبگینه که این آستان شکست
من گرم کرده اسب سخن با برید سرخوشید سر بزد سخنم در دهان شکست
دل گفت کای مجیر هم از راه باز گردکان اسب در سر آمد و آن نردبان شکست