شمارهٔ ۱۰
فلک را عهد بس نااستوار استهمه کار جهان ناپایدارست
بسا کس کز پی یک روزه راحتبمانده روز و شب در انتظارست
هوایی دارد و آبی زمانهکه با طبع طرب ناسازگارست
رفیق یک نشاطش صد نهیب استرقیب یک گلش صد نوک خارست
به حق گفت آنکه بد گفت این جهان راکه الحق ناکس و ناحقگزارست
هر آنچ آید ز چرخ آسان بود لیکفراق دوستان دشوار کارست
هر آنکو در میان دوستان نیستز شادیهای عالم بر کنارست
کسی کز همدم محرم جدا ماندنپندارم که عیشش برقرارست
کسی کو خوشدلی جوید ز گردونبه نزدیک خرد ناهوشیارست
که او در جامهٔ نیلی بدین ساناز آن وقتست کو هم سوگوارست
بسا همصحبت همدم که گفتمکه کار ما ازو همچون نگارست
کنون رفتند و بگذشتند از آن سانکزو ما را غم دل یادگارست
قراری نیست احوال جهان راو گر ملک جهان دارالقرار است
جهانی را که میبینی به صورتبرون خرما درون سو نوک خارست
بد و نیک جهان هم مختصر بهکه بیشک راحت اندر اختصارست