شمارهٔ ۹
کار عالم سستبنیاد آمدستآسمان را پیشه بیداد آمدست
هر کجا زیر فلک صاحبدلی استنیک نیک از غم به فریاد آمدست
ای خوشا آن کس که او را در جهانیا دمی خوش یا دلی شاد آمدست
حاصل خاک آنچه هست از خشک و ترچون ببینی جمله بر باد آمدست
در جهان هر کار کان مشکلتر استاز برای آدمیزاد آمدست
بندهٔ آنم که او در عمر خویشیکدم از بند غم آزاد آمدست
ای بسا غصه که خوردم چون مرادوستان رفته با یاد آمدست
از غم فرقت همی گردد خرابهر دلی کز شادی آباد آمدست
سخت آسانست با زخم فراقزخمها کز تیغ پولاد آمدست
رنج فرقت پژمرد آنرا که اوتازه همچون شاخ شمشاد آمدست