شمارهٔ ۸۴
بلند بختا با بختیان همت توگرفت بخت سخن تازگی و برنایی
جهان پیسه اگر بیسراک مست شودز بار خود تو عاجز شود به تنهایی
به گردن شتر اندر شراب زربخشیبه پای پیل گه خشم خصم فرسایی
عدوی ناکست از بیم چون گمیز شترکند گریز سوی پس چو سایه بنمایی
گرفته ام که عدوی شتر دلت افعی استشود زمرد چشمش سپهر مینایی
سزد که دشمن تو سر فرو نیارد از آنکنهاد بر شترش آسمان به رسوایی
دم خرست عدوت ار چه صد شتروارستکه بیشتر نشود گر بسی بپیمایی
اگر برون شود اشتر ز روزن سوزنشود مقابل تو چرخ از توانایی
من آن کسم که الف را ندانم از اشترتو پیل بالا زربخش و جرم بخشایی
حدیث من چو به فضل و هنر کنم دعویحدیث آن شترست و حکایت رایی
به روز گل ز شتر رائیی سؤالی کردکه هان چگونه ای و از کجا همی آیی؟
جواب داد شتر کاین زمان ز گرمابهاگر تو خواجه سخن بر سخن نیفزایی
به خنده گفت شتر را نشان گرمابه استکه ساق پات بدین پاکی است و زیبایی
سپهر قدرا! کردم سؤال دوش از دلکه خواهم اشتری از پادشا چه فرمایی؟
جواب داد مرا کای مجیر راست شنوتو بس شتربان شکلی نه شاعر آسایی
بدین حدیث شتر گربه هم روا باشداگر به حضرت او این صداع ننمایی
کنون به پای شتر دبه در فگندم و رفتکز آرزوی شتر گشت بنده سودایی
مرا عطای تو و نعمت برادر توکنند سیر نه اشتر دلان هر جایی
به کفچلیز شتر را کسی که آب دهدبود هر آینه از ابلهی و شیدایی
شنیده ام که به شطرنج در فزود کسییکی شتر ز سر زیرکی و دانایی
نه من کم آمدم ای شه ز رقعه شطرنجچه باشد ار تو به من اشتری درافزایی