شمارهٔ ۷۴
شاها! تویی آنکه از دل تستآوازه ماه و خور شکسته
صد بار کف چو آفتابتبر ابر بهار بر شکسته
بر چهره ملک دست فتحتزلف سیه ظفر شکسته
گردون چو رهش به نیمه آمدوز گرز تو شد سپر شکسته
بی چشم و دلت زمانه صد نیشدر چشم و دل هنر شکسته
آنجا که در تو نیست هستندمرغان امید پر شکسته
چون نی به سخا میان ببستهوانگه به سخن شکر شکسته
گردون که به سروری است معروفاز قهر تو ماند سر شکسته
گیتی که به نقرگی است موصوفاز هیبت تو چو زر شکسته
چون خصم شکسته شد ز تیغتسنگی بود از گهر شکسته
ای صدمه گرز گاو سارتاز بربط زهره خر شکسته
بی مردمی تو مردم چشمخاری است به دیده در شکسته
دیدار تو خواهم ار نه گو باشنوک مژه در بصر شکسته
در بسته طلسم هفت گردونوهم تو به یک نظر شکسته
از تیغ دو روی پشت بیدادهمچون جد و چون پدر شکسته
خود نادره نیست رونق ظلماز حیدر وز عمر شکسته
نوروز جلالی اندر آمدای عدل تو شاخ سر شکسته
هم عارض سبزه تاب دادههم جعد بنفشه در شکسته
زان باده طلب که هست با اوناموس عقیق بر شکسته
زان بت که ز پرتو رخ اوشد قدر رخ قمر شکسته
تا زلف بنفشه در سحرگاهباشد ز دم سحر شکسته
با روبه ماده کس ندیدستسر پنجه شیر نر شکسته
بادا دل و پشت دشمنانتایام ز بدتر شکسته
بدخواه ترا زمانه صد تیربر دل زده در جگر شکسته