گنج

شمارهٔ ۶۶

صاحبا! داننده اسرار می داند که منجز به مدحت ده زبان چون غنچه سوسن نیم
روی من همچون لب کلک تو دایم تیره بادگر برای مدح تو در عالم روشن نیم
مرد میدان فصاحت من توانم بود از آنکهر نفس مدح تو زایم گرچه آبستن نیم
بنده صدر توام بالله اگرچه ظاهراحلقه اندر طرف گوش و طوق در گردن نیم
من شدم بر تر و خشک مدح تو واقف از آنکهمچو خصمان خشک مغز از جهل و تر دامن نیم
در ثنای تو زبان آتش کنم مانند شمعزانکه در معنی گزاری چون لگن الکن نیم
کوچ نزدیکست و من محروم از تشریف توچند گویی صبر و صبر آخر که من ز آهن نیم؟
کار من دریاب و یک ره دشمنم را کور کنزانکه گرچه ناکسم بی دوست و بی دشمن نیم
آنکه او انعام از من باز گیرد تو نییوان که او از تو طمع بردارد آن کس من نیم