گنج

شمارهٔ ۶۵

دین پناها! دم جانبخش ترانفس روح امین می گویم
وز سخن های تو یک نادره رارشگ صد در ثمین می گویم
نیست مثل تو نه در صوب عراقدر همه روی زمین می گویم
آسمان پیش تو بر خاک نهدبه سر تو که جبین می گویم
بر مگیر این به گران روی ز منعلم الله که یقین می گویم
تا بدیدم قلم و دست تراصفت هر دو چنین می گویم
دست را خواجه کان می خوانمکلک را شحنه دین می گویم
این سخن مختصر اولیتر از آنکدر سخن غث و سمین می گویم
تو مشو سرد که در صفه به شبسخت سرد است همین می گویم