شمارهٔ ۱۲
سپهر قدرا در قبضه کفایت تستنظام هر چه برون از سراچه قدم است
چو چاه خصم تو سر در نشیب از آن داردکه او به دامن تر همچو آب متهم است
نظیر تو خرد اندر وجود جست و نیافتوجود چه که وجود اختلاف در عدم است؟
نگویمت که تو چون منصفی همین می دانکه با حضور تو در ملک برستم ستم است
به پیش رای تو صبح دوم سیه روی استدر ان مپیچ که نامش چرا سپیده دم است؟
بدان طمع که مگر چون تو گردنی زایدسپهر پشت به خم کرده جمله تن شکم است
تو آن شهاب فلک صولتی که با قلمتخطاب گنبد پیروزه اصغر الخدم است
خرد به سورت ن و القلم خورد سوگندکه پشت چرخ چون نون از نهیب آن قلم است
قسم به خاک قدمهای آسمان سایتکه ربع خاک بر همت تو یک قدم است
نشست راست ز رای تو جمله موجوداتمگر فلک که هم از بهر خدمتت بخم است
مرا جوار تو در امن، آشیان رجاستمرا فنای تو در خوف، بیضه حرم است
چو چنگ اگر رگم از تن برون کشند رواستاز آنکه مدح تو بروی به جان زیر و بم است
کسی که زر مدیح تو بی عیار زندمخر به یک درمش کو دو روی چون درم است
منم که با نکت من هر آنچه بیش بهاستگه نثار سخن چون نثار کم ز کم است
و گر خسم هم از اعداد بندگان شمرمکه صفر در عدد هندویی هم از رقم است
سخن مراست ترا تحفه ساختم ز سخنکرم تراست تو آن کن که موجب کرم است