شمارهٔ ۸
رخش امل متاز که ایام توسن استکار عدم بساز که رحلت معین است
بر خاک عاشقی پی او بر مگیر هانزیرا رقیب بر ره و معشوق دشمن است
امروز جای پاک درین خاکدان که یافت؟آنکو به دستگاه قناعت ممکن است
دهر ابلق است و عرصه خاکی مصافگاهمنشین برو گرت نه سر زخم خوردن است
ور زو نزاد بچه راحت عجب مدارکاین ابلق از طریق حقیقت سترون است
بشنو که نیست عالم شش سو حریف چربور آب هفت عرصه دریاش روغن است
ایمه جهان و خلق جهان دیده ای که چیست؟ده مرغ نیم سوخته در یک نشیمن است
مرهم که یافت ور نه همه خاک خستگی است؟رستم کجاست ورنه همه چاه بیژن است؟
بی شفقتی سپهر درین دان که از شفقهر شامگه به خون تو آلوده دامن است
از روغن تو دان که بپالود چار طبعکاین شمع هفت طارم پیروزه روشن است
خوشدل مجوی مرد به عالم که بر فلکآن رود زن که هست طربناک هم زن است
سر بر مکن ز جیب که تا چرخ خیمه بستاز دو طناب خیمه زه جیب و گردنست
در چشم من مگو نرسد سوزن فنابهتر ببین که خود مژه همشکل سوزن است
باغ جهان مبین و حدیثش مگو از آنککوری درو ز نرگس و گنگی ز سوسن است
با هر که هست گرم و سبک، همچو آه مندهر دو رنگ سرد و گران همچو آهن است
ما را چه غم چو بر دل ما فقر پادشاستکاوس را چه باک که رستم تهمتن است
من غم خوردم نه مرغ مسمن که مرغ غماز بس که خورد دانه دل هم مسمن است
دندان حرص چون نکنم که آسمان به تکدامن گرفته در دهن اندر پی من است
یک زنده دل نماند که آواز دهدکین خاک توده گلخن ویران نه گلشن است
دلها بمرد و بر سر این جمع مرده دلهر صبحدم خروس سحرگه به شیون است
جوجو چراست از غم عالم دل مجیر؟کورا جوی هنوز درین تیره خرمن است