گنج

شمارهٔ ۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اب۳۸ بیت
مساز حجره وحدت درین مضیق خرابکه روی صبح سلامت بماند زیر نقاب
ز کاینات ببر پی که بر دریچه دلتویی نخست پس آنگاه کاینات حجاب
ز زهر فقر طلب نوشدارو از پی آنکه آب ناخوش دریاست جای در خوشاب
به نقد عمر قناعت بخر که نیست خطایکی نفس به دو عالم مده که هست صواب
ز نوش و زهر جهان چون رهی که تعبیه است؟دوا و درد ز بهر تو در دو پر ذباب
ببین به بزر قطونا که وقت خاییدنخمیر مایه زهرست و هست در جلاب
بر آشیان جهان خوشدلی مجوی که کسنیافت شهپر عنقا بر آشیان غراب
تو دل بر آتش وحدت بسوز تا نکندجهان بی نمک از گوشه دل تو کباب
شکم مشو همه چون کوزه فقاع ز حرصمگر که در خور تریاقها شوی چو سداب
تو تشنه ای و درین مهد خاک چون طفلانبه پیش چشم تو یکسان شدست آب و سراب
چو زد پلنگ شب و روزت آب وحدت جویکه زخم خورده او را گریز نیست ز آب
به طمع همنفسی جان مکن که از پی اینبسی دوید و ندید آفتاب گردون تاب
فلک به شکل حبابست و نیک عهدی اوخوش است سخت ولی کم بقاست همچو حباب
ازان چو گوی و چو دولاب خشک مغزی و ترکه پای بسته ای از هفت گوی و نه دولاب
چنان خیال شب و روز در دل تو برستکه چشم شوخ تو از روز و شب گرفت خضاب
ترا به دست تو سر می برد زمانه از آنکه هست پر عقاب آفت وجود عقاب
ز رنگ و بوی جهان صدمه فنا خوشترکه آب خوش مزه به مرد تشنه را ز گلاب
فلک که کیسه بر عمر تست شب همه شبگشاده چشم به قصد تو و تو اندر خواب
به حرب تو شب دیجور، دیلمی کله استبه جای حربه به دست اندرون گرفته شهاب
بده عنان قناعت اگر همی خواهیکه پای بوس خسیسان شوی بسان رکاب
چهار طاق فلک بی طناب از آن ماندستکه در گلوی تو کرد ای سلیم قلب طناب
چو گردنا بشود گوشمال خورده دهرکسی که بیهده گردن کشی کند چو رباب
مخور لعاب دهن تا به نان کس چه رسدکه کرم پیله بمیرد به عاقبت ز لعاب
ز ژنده جوی صفا کافتاب کم تابدچو ابر بر خشن آسمان زند سنجاب
دل تو پر ز حسابست چو دل پنگانجهان نمای از آن نیست همچو اصطرلاب
دلی که قابل اسرار لوح محفوظ استبسان تخته خاکش مساز جای حساب
به زرد و سرخ جهان تا فریفته نشویکه خون دهد عنب ار دفع خون کند عناب
عدوی تست جهان گرچه بر مصیبت توسیاه جامه شود هر شبی به شکل مصاب
ز پنج رکن شریعت سپر بساز از آنکه تیر چار پری آفتست در پرتاب
بگیر صف قناعت به صدق اگر خواهیکه شش جهات جهان پیش تو شود محراب
ز موج خون جگر خستگان خاکی دانکه بادبان فلک می رود چنین به شتاب
مقدرا ملکا در کف ارادت تستکلید رحمت و سر رشته ثواب و عقاب
مجیر حلقه بگوش جناب تست از آنکه واثق است به افضال از آن رفیع جناب
ز لطف تست که چون خصم نیست از پی زرکبود لب شده و تب گرفته چون سیماب
چو روشن است دلش زیبد ار بدش گویندکه سگ به بانگ در آید ز پرتو مهتاب
سزای حضرت تو با تو چون خطاب کند؟که بی هدایت تو سر بسر خطاست خطاب
دلش سپید کن ار چند زیر چرخ کبوددل سپید چو گوگرد سرخ شد نایاب
توقعش همه اینست کز عنایت تورسد به بشر طوبی لهم و حسن مآب