گنج

شمارهٔ ۶۱

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ن۴۴ بیت
تا دستخوش جهان شدم مندر دست قناعتم ممکن
خود را به هزار فن گسستماز همدمی جهان پر فن
تا پیشرو آتش اثیرستناسوخته کم گذاشت خرمن
در مرکز خاک تیره تا اوستکس آب کسی ندید روشن
بگریزم ازو که من غریبموین بی سر و بن غریب دشمن
صفریست جهان و طوطیی رایک صفر نه بس بود نشیمن
بی سر بزیم چو جیب و ننهمبر پای زمانه سر چو دامن
تا کی بینم به مردم چشم؟نامردمی از همه جهان من
خصم فلک است از آنکه هستممن مادر عیسی او سترون
اکنون شده ام حریف ایامکورا همه درد مانده در دن
بربا بزنم چو مرغ از آن کردکز دانه دل شدم مسمن
شاید که چو ثقل خوارم ایراکپالود ز من زمانه روغن
محنت شودم سپر از محنتکاهن شود آینه ز آهن
هم کنج چو خسته گشت خاطرهم طوس چو بسته ماند بیژن
غم برد ز من شراب و حدتترس از دل موسی آب مدین
شب دوست از آن شدم که در شبخورشید نیایدم به روزن
شمع فلک ار نسازدم قوتچون شمع کنم نواله از تن
از خود ز برای خود بسازمماننده عنکبوت مسکن
حلوای زمانه چون خورم؟ کوخونی است فسرده از دم من
بر سفره هر آنکه خورد حلواچون سفره شود رسن به گردن
تا خار خسان شدم مرا سوختچون خار و خس این کبود گلشن
نپذیرم اگر اثیر و گردونبر تارک من نهند گر زن
خود شکل اثیر و آسمان چیست؟گرمابه ازرق است و گلخن
نی نی غلطم ز روی صورتاین هست تنور و آن نهنبن
ملکی چه کنم که اندرو، هستپیکی ملک اشقری تهمتن
وین پیک ز بهر غارت عمرهر صبح برون جهت ز مکمن
میدان عجب است و گوی زرینمن کودک و اسب عمر توسن
شادم که شدست گردن دهراز گوهر نظم من مزین
سنگ سخن از مجره بگذشتتا یافت ز طبع من فلاخن
بر من لب زر نکرد افسونبر زنده فلک نکرد شیون
ماهی همه زخم از آن خورد کوپوشد ز درم در آب جوشن
دنیا نخرم به دین که موسینخرید به من بواد ایمن
مرغان معانی آفرین راستاز خرمن خاطر من ارزن
خون مخورم از خسان و نشگفتگر تیشه خورد گهر به معدن
قارون صفتان که با من از کینبر ساخته اند جنگ قارن
قومی شده از ضلالت و جهلمعیوب تبار و نیک برزن
نی هاون داروند و، هستندپر بانگ میان تهی چو هاون
مدهوش دلان نه صاح و نی مستعنین صفتان نه مرد و نی زن
با من دوو زبان بسان مقراضیک چشم به عیب خود چو سوزن
چون شمع زبان دراز لیکنهمچون لگن از معانی الکن
ای مرهم خستگان حرمانبر حسن عنایتت معین
دانی که مجیر خاک پاشی استآزرده دل از جهان ریمن
گر نیست تنش مطیع بگدازور هست دلش درست بشکن
کم عمر کنش چو گل که هست اوبا تو همه تن زبان چو سوسن