شمارهٔ ۳۹
مرا چو دل به جوانی ز غم جدا نبودز عیش لاف زدن در جهان روا نبود
نوای عیش ز یاران همنفس باشدچو همنفس نبود عیش را نوا نبود
ز هر ذخیره که اندر جهان کسی سازدبه از موافقت یار باوفا نبود
کسی نماند که با او دمی بشاید زدکه همدمی خسان از خطر جدا نبود
مگر زمانه بدان عهد بست و پیمان کردکه خوشدلی و فراغت به عهد ما نبود
نه دوستی است که خیزد صفا ز صحبت اونه همدمی است که در طبح او جفا نبود
ز دشمنان چه توان چشم داشتن آخر؟درین زمانه که با دوستان صفا نبود
ز پادشاهی با رنج دل چه سود که مرد؟چو خوش دل آمد شاید که پادشا نبود
به نزد عقل مراد دلست حاصل عمرز بی مرادی دل عمر جز هبا نبود
چو دوست رفت ز کف از طرب نماند اثرچو باد تند بود لاله را بقا نبود
درین زمانه فراغت، طلب نشاید کردکه جای داروی دل کام اژدها نبود
کجاست مجلس انسی بگوی در آفاقکه آن به زحمت نااهل مبتلا نبود
کراست؟ یکدم خوش در جهان مرا بنمایکه جفت آن دم خوش محنت و عنا نبود
مسخرست مرا ملکت جهان و هنوزمراد با دل من یکدم آشنا نبود
ز خویشتن بده انصاف و نیک باز اندیشکرا بود دل آسوده؟ چون مرا نبود
خدای عاقبت کار ما به خیر کنادکه بر زبان به ازین خلق را دعا نبود