شمارهٔ ۳۸
مرا که کار غم عشق یار خواهد بودبیا بگو که ازین به چه کار خواهد بود؟
نه من نه یار اگر در میان وصل و فراقمرا بجز غم او غمگسار خواهد بود
چه می خورم غم وصلی که روز دولت او؟چو شمع یکشبه ناپایدار خواهد بود
تو یار من نیی ار در میان مرا و تراامید وعده بوس و کنار خواهد بود
خمار هجر نخواهم شکستن از می وصلاز آنکه حاصل می هم خمار خواهد بود
به زینهار رخ و لب مخوان مرا و مگویکه آب و آتش را زینهار خواهد بود
حدیث زلف مکن زانکه عاشقان دانندکه کار زلف تو دیوانه وار خواهد بود
بهار سر زد و با زلف چون بنفشه توبنفشه سر زده و سوگوار خواهد بود
ز برگ گل خجلم زان سبب که می شنومکه او ز تو خجل و شرمسار خواهد بود
چو لاله خسته دلم زانکه با لبت امسالقبای لاله به از طرز پار خواهد بود
ز عندلیب بدان فارغم که سبحه اوثنای بارگه شهریار خواهد بود
نگین خاتم ملکت تکین خطه ملککه ملک و ملکت ازو با قرار خواهد بود
جهان لطف منوچهر کز لطافت اوز آب و آتش حشر آبدار خواهد بود
گلی که بی مدد لطف او گشاید لبسیاه روی تر از نوک خار خواهد بود
اگر به پشتی عدلش بهار دم نزندگرفت و گیر خزان در بهار خواهد بود
به فر خطبه او ملک را که دامادستعروس فتح و ظفر در کنار خواهد بود
چو دید سکه او آسمان یقین گشتشکه نقدهای ستم کم عیار خواهد بود
ز خاک پایش بیزارم ار نه خاک درشقبای قبه گوهر نگار خواهد بود
چو مار ناکس و زنهار خوارم ار نه عدوشبه شکل مورچه زنار دار خواهد بود
ز بهر ریزه خوانش دو دست روح القدسهزار پنجه چو دست چنار خواهد بود
عدوش گرچه شود زهره بریشم زنچو کرم پیله هم اندر حصار خواهد بود
به پیش چشم منست اینکه گوش گردون راز حلقه در او گوشوار خواهد بود
مسلم است که در جوی تیغ او آبی استکه آتش از تف او خاکسار خواهد بود
ز شعله سر رمح شهاب پیکر اواثیر یک شرر مستعار خواهد بود
به رزم و بزم ز تأثیر هیبت و صیتشستاره فربه و گردون نزار خواهد بود
رسید خصم به دوزخ ز تیغ او یکبارمگر قیامت خصمش دو بار خواهد بود
بدان خدای که با بندگانش روز شماربه ذره ذره حساب و شمار خواهد بود
بدان نفس که درو دستگر ما و شمالطیفه کرم کردگار خواهد بود
بدان بنای سبک پای سست عهد کبودکه تا به صدمه صور استوار خواهد بود
به عکس تیغ جهان گیر شاه کز تف اونهال حادثه بی برگ و بار خواهد بود
بدان نسیم که قوت سحر گذرگه اوشکنج طره زلفین یار خواهد بود
که فر و مرتبه خسروان عرصه خاکز فر او یکی از صد هزار خواهد بود
مجیر بر در او تا به گوشمال اجلثنا گزین و معانی گزار خواهد بود
ایا سپهر جلالی که صحن ملک تراصفا و بسطت دارالقرار خواهد بود
نهال حکم تو در هر بلاد خواهد رستاساس فتح تو در هر دیار خواهد بود
بر سپهر جلال تو در دو دیده عقلستاره شعله و گردون غبار خواهد بود
همای عقل، ترا آشکار می گویدکه باز فر تو گردون شکار خواهد بود
تو شاد باش که با کار و بار دولت توسپهر بر شده بر هیچ کار خواهد بود
منم که چون به هنر جامه سخن با فمز مدحت تو درو پود و تار خواهد بود
به فر مدح تو امروز نظم و نثر مراهزار جان مقدس نثار خواهد بود
به یادگار همی دار این قصیده ز منکه این قصیده ز من یادگار خواهد بود
بساز بزم که با بزم خرم تو بهشتاگرچه هست نهان، آشکار خواهد بود
بخواه زیر که عید آمد وز آمدنشتن عدوی تو چون زیر زار خواهد بود
همیشه تا که ستم پروری و بدعهدینهاد و قاعده روزگار خواهد بود
به اختیار همی زی که کار دشمن توبرون ز دایره اختیار خواهد بود