گنج

شمارهٔ ۱۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انامدست۴۹ بیت
مژده ای دل هان که ما را مژده جان آمده‌ستوز نسیم صبح بوی زلف جانان آمده‌ست
تن مزن ای دل! بزن دستی و جان را برفشانزانکه این خوش مژده در دل از ره جان آمده‌ست
نیم شبخیزان دولت جوی را اندر مشامبوی اقبال از دم صبح درفشان آمده‌ست
چشم روشن گشته‌اند الحق عزیزان جهانزین نسیم خوش که از یوسف به کنعان آمده‌ست
از ندای ابشروا گویان به پیروز اختریزخمها در زخم این پیروزه پنگان آمده‌ست
وز فغان بانگ گردون بر صلای جان فشانعیسی اندر حجره گردون به افغان آمده‌ست
لب چو جام پر شکر خندست عالم را از آنکخاتم گم گشته با دست سلیمان آمده‌ست
این سعادت بین که مهد کبریای احمدیپیش بو ایوب انصاری به مهمان آمده‌ست
آیت انی انا الله دان که از طور جلالسوی گوش محرم موسی عمران آمده‌ست
هین که باز از بهر دفع فتنه افراسیابروستم بر پشت رخش از زاولستان آمده‌ست
از کبوتر خانه‌های مرغ عرش نامه‌براین بشارت نامه در پر بسته پنهان آمده‌ست
یارب این سورست یا صور دوم کز یک دمشرفتگان را قوت جان در تن آسان آمده‌ست
آسمان جان بر طبق بنهاده یعنی آفتابزین طرب در خاک همچون سایه گردان آمده‌ست
این همه رمز و اشارت هیچ می دانی که چیست؟یا چه فیض است این که از انجم در ارکان آمده‌ست؟
شاه مغرب را که در مشرق امان از عدل اوستشهریاری در وجود از لطف یزدان آمده‌ست
کرد سعدان فلک در طالع خوبش قرانلاجرم صاحب قران از فر سعدان آمده‌ست
چرخ یکتا کرده بد دل بر امید دایگیشبر سر گهواره خاکی دو تا زان آمده‌ست
او ز سه شاه از اتابک در جهانداری و قدرهمچو زال از سام و چون سام از نریمان آمده‌ست
پرتو از خورشید و نور از ماه و باران از سحابگل ز گلبن دُر ز دریا گوهر از کان آمده‌ست
شیر پستان، آب حیوان گشت و او خضر دومشیر بین کاب حیاتش شیر پستان آمده‌ست
از خم مهدش خم ایوان کسری رشگ بردکین خم اندر قدر به زان شکل ایوان آمده‌ست
ملک ایران با فلک پهلو باید بی خلافزین خلف کاکنون ز پشت شاه ایران آمده‌ست
چون پدر شاهست و عم سلطان و جد سلطان نشانشاید او سلطان نشان و شاه سلطان آمده‌ست
همچو عیسی وقت طفلی شد طفیل قدر اواز جلالت هرچه آن در حد امکان آمده‌ست
شاه محمود محمد خواندش گردون از آنکهمچو محمود از سر تیغ آتش افشان آمده‌ست
ای جهانبخشی که هر دم تحفه ایام توفتح دیگرگون و اقبال دگرسان آمده‌ست
کشت خشک مکرمت را اندرین آخر زمانفیض انعام تو در خور تر ز باران آمده‌ست
در صف مردی لوای نصرت آرای تراسورت نصر من الله جمله درشان آمده‌ست
آنچنان در خون خصمت شد جهان کز بهر اوغنچه در بستان چو خون آلوده پیکان آمده‌ست
چون تو بر یکران خود جولان نمایی در مصافدر حمل خورشید پنداری خرامان آمده‌ست
اسب همت را عنان ار تنگ گیری تو رواستزانک پیش تو جهان بس تنگ میدان آمده‌ست
کارساز عالمی امروز در دوران تستخوشتر از خوش هرچه آن در تحت دوران آمده‌ست
تیغ یک زخمت که او را هست دندان در شکمخصم را الحق حریف آب دندان آمده‌ست
دولتت در پای دُر بخش است، وز دوران چرخاو به پایان آید از دریا به پایان آمده‌ست
گر سکندر خوانمت حق با منست از بهر آنکتیغ تو سدی میان کفر و ایمان آمده‌ست
مؤمن از تست ایمن و ترساست ترسان لاجرمدر حریم ترس تو ترسا مسلمان آمده‌ست
همتت جایی رسید ای شاه کاندر جنب اونُه فلک با طول و عرضش ده یکِ آن آمده‌ست
دوش با دل گفتم این شهزاده از روی خردچون پدر فرمانده ایران و توران آمده‌ست
دل مرا گفت این قدر می‌دان که از قرآن مجدلفظ انی جاعل در شأن ایشان آمده‌ست
عدل کسری ظلم حجاج است در عهد تو زانکپیش عدلت عدل کسری عین عدوان آمده‌ست
آسمان عمر پیما از نهیب تیغ توبا تو از بهر امان در عهد و پیمان آمده‌ست
چون کف راد است گر کان رفته شد گو رفته باشخاک بر سر شعر را جایی که قرآن آمده‌ست
تا کند هنگام بزمت پیش تو بازیگریماه مار افسا و گردون کاسه گردان آمده‌ست
حافظ ملک عراقی و اتابک تاج بخشقتلغ اینانج از پی ملک خراسان آمده‌ست
شاد باش ای شیر شیرآشام و طفل روزبهکاسمان با فر او طفل دبستان آمده‌ست
مردم چشم است و چشم عالمی روشن بدوستلاجرم با چشمه خورشید یکسان آمده‌ست
او هنوز اندر میان مهد و خیل جاه اوبرتر از ایوان چرخ و اوج کیوان آمده‌ست
ای بسا رخنه که از میلاد عمر افزای اودر لوای ایلک و قدر قدر خان آمده‌ست
هست در بستان دولت سدره و طوبی ملکگرچه باغ روح را چون شاخ ریحان آمده‌ست