شمارهٔ ۵۱
ای آفتاب خاوری تاخیر گردد مشتریاز روی گلبرگ طری بردار زلف عنبری
رضوان ز شرم روی تو آشفته شد چون موی تووز رشک خاک کوی تو خون شد ز لاله کوثری
هر شب ز غم تا صبحدم با ساقیان بزم غماز باده خون دلم چشمم بمانده ساغری
هر دم خسی را برکشی و او را چو جان در بر کشیلیکن چو زلف از سرکشی سر بر خط ما ناوری
گر زآن لب چون ناردان عکسی فتد در آسمانیاقوت گردد در زمان این گنبد نیلوفری
چشم تو ای ترک ختا آتش فکند در دین مایک ره بگو آن مست را کز سر بنه این کافری
سلطان عشقت زد علم هم در عرب هم در عجمبا این همه خیل و حشم خود کی ز ما یاد آوری
تا هر دری شد دلستان چشمم ز خون شد گلستانبازم خرید ای دوستان از دست یار هردری
دولت بودی چاکر مرا همدم بدی دلبر مراشادی بدی غمخوار مرا گر بخت دادی یاوری
میپرورم چون موی تو عشق جمال روی توگر چه ندارد خوی تو آیین عاشق پروری
مانند زلف درهمت شوریده حال در غمتتا کی به چشم مرحمت در حال ناصر ننگری
با بیدلان ای سرو بن گر مینیایی در سخنآخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری