شمارهٔ ۵۰
آن به که چو بخشم دل بخشم به تو دلداریور زآن که کشم باری بار تو کشم باری
گر خلق همه عالم گردند خریدارتدانم که کمت افتد چون من تو خریداری
تا بو که تو چون نقطه با من به میان آییگرد تو همیگردم سرگشته چو پرگاری
گر زآن که گشایم من جز بر رخ تو دیدهدر دیده من بادا از هر مژه مسماری
من در غم تو سوزان تو با دگری در عیشبیم است که دربندم از دست تو زناری
بر زاری حال من گر زآن که ببخشاییصد شور برانگیزم بر هر سر بازاری
گه گه کرمی میکن در من نظری میکنگر شاد شود شاید از لطف تو غمخواری
نوروز جهانی تو نایی بر من هر روزاز تو شدهام راضی هر سال به دیداری
شادی دل ناصر از دیدن روی توستآخر چه شود کز تو دلشاد شود یاری
یاری است که در عالم همتاش نیابد کسمعذورم اگر ورزم سودای چو تو یاری