شمارهٔ ۴۴
ای شده سرو بوستان بنده تو به راستیحق به تو داده بیسخن هر چه ز حسن خواستی
آب رخ سمن بشد آتش گل فرونشستزآتش و باد و آب و گل تا تو نگار خاستی
طاق هلال میبرد زابروی تو مقوسیوز قد توست سرو را مایه حسن و راستی
مهر تو را نهادهام روی وفا برآستانگر چه که کردهای برون دست جفا ز آستی
بس که خلاف کردهای وعده که دادهای مراعزم عتاب داشتم با تو شبی به راستی
لیک ز رای مرحمت وز سر لطف و دلبریچون که ز در درآمدی عذر گذشته خواستی
هیچ نکاهد از وفا ناصر مهربان توگر چه ز مهر روی خود تن چو مهش بکاستی