شمارهٔ ۴۵
ای عشق تو کیمیای هستیوای وصل تو مایهبخش هستی
تا بر رخ تو فتاد چشممبنهاد دلم به بتپرستی
برخاستم از سر دو عالمتا در دل من چو جان نشستی
در شیوهگری و دلرباییدست همه ساحران ببستی
زآن زلف سیاه و چشم میگوندر شهر فتاد شور و مستی
رفتی و دلم ملازم توستوز وی خبری به من فرستی
نه دسترسی و دستگیریآخر تو خود از کدام دستی
باز آی که دیده امیدماز ناوک انتظار خستی
زودا که کشیم در کمندتهر چند ز دام تا بجستی
ناصر طلبش ز دست مگذارکاندر طلبش ز غم برستی