شمارهٔ ۴۱
در عشق تو عقل بیخبر بهروی تو همیشه در نظر به
چشمی که نه بر رخ تو باشداز خون جگر همیشه تر به
آن جا که حضور حضرت توستجان و دل و دیده ماحضر به
با قد خوش تو ای سهی سرودستم همه ساله در کمر به
از ما دل و جان و از تو بوسییعنی که حدیث مختصر به
فرق سر سروران آفاقزیر قدم تو بیسپر به
بیچشم خوش و رخ چو ماهتاشکم چو در و رخم چو زر به
از لفظ خوش تو درج گوشمچون لعل لب تو پرگهر به
کام دل عاشقان بیدلار زانکه دهی تو بیجگر به
از راه من آستان سرای آینه راه من خضر به
پیوسته مذاق جان ناصراز پسته تو پر از شکر به