شمارهٔ ۴۰
آخر ای جان من کجایی توتا به کی نزد من نیایی تو
چون تو دانی که برگ صبرم نیستانتظارم چرا نمایی تو
گر نخواهی که خون شود جانماز چه جویی ز من جدایی تو
گفته بودی همه وفا باشمتا بدیدم همه جفایی تو
آخر ای ماهروی مهرگسلاین چنین بیوفا چرایی تو
به وفا کز وفا مگردان رویتا نگویند بیوفایی تو
به وصالت طمع نمیدارمزآن که سیمرغ کیمیایی تو
دل نهادم به هر چه فرماییچه توان کرد پادشایی تو
هست بیگانگیت با ناصرورنه با جمله آشنایی تو