شمارهٔ ۳۹
همه لطف و همه صفایی توهمه مهر و همه وفایی تو
دم به دم چون بتان فردوسیحسن بر حسن میفزایی تو
قدسیانت ز عرش میگویندصورت رحمت خدایی تو
از خجالت فرو شود خورشیداز سر کوی چون برآیی تو
صد هزار آفتاب جلوه دهدگر ز رخ پرده برگشایی تو
نوبت سلطنت بزن کامروزبر بتان جمله پادشایی تو
به وفا کز وفا مگردان رویتا نگویند بیوفایی تو
بیتو آشفته شد دل ناصرآخر ای جان من کجایی تو