شمارهٔ ۳۸
سر خیل بتانی تو آشوب جهانی توهر بند چو جانی تو با ما نه چنانی تو
مهر تو گزینم من درد تو بچینم منبا آن که چنینم من با ما نه چنانی تو
ما را نه دمی پرسی نه هیچ نمیپرسیگر راست همیپرسی با ما نه چنانی تو
چون گل به دو صد زاری اندر کف اغیاریلیکن ز ستمکاری با ما نه چنانی تو
این تیغ کشی از چه واین خیرهکشی از چهبا جمله خوشی از چه با ما نه چنانی تو
تا حسن تو شد ظاهر جویای تو شد ناصربرگو که چرا آخر با ما نه چنانی تو