گنج

شمارهٔ ۳۰

۷ بیت
از شکنج طره یک ره نافه‌ای بر ما فشانخاک در چشم رقیب و دیده اعدا فشان
چون کند ناوک‌فشانی غمزه کافر دلتگو کرم کن جمله بر جان من شیدا فشان
جان ما در آتش است از آرزوی روی تواز وصال آخر نمی‌ بر آتش جان‌ها فشان
شربتی ده زآن دو نوشین لب خراب عشق رایعنی از صهبای کوثر قطره‌ای بر ما فشان
روی چون گل برفروز و آتش اندر لاله زنطره زنگی بتاب و مشک بر دیبا فشان
زلف را در شورش آر و پسته را در خنده آرنافه تاتار ریز و لؤلؤ لالا فشان
گر چو ناصر عاشقی داری بگو از بهر عیدهمچنین عقدی گهر بر ماه شهرآرا فشان