گنج

شمارهٔ ۲۸

۱۴ بیت
جان صافی شده از یاد تو ای دوست تنمبس که یاد تو کنم من توام اکنون نه منم
تا بدیدم که حجابند در این ره تن و جاندشمن جان خود و خصم تن خویشتنم
هر چه آن یک دمم از خدمت تو برشکندگر همه جان بود ای دوست از آن برشکنم
چیست مردی به زدن بی‌غم عشق تو نفسگر زنم من نفسی بی‌غم عشق تو زنم
حسن خوبان ختا و ختن از پرتو توستزآن قبل عاشق خوبان ختا و ختنم
زغنی چیست دو رنگی و حریصی زاغیشکر یزدان که نه دون طبع چو زاغ و زغنم
چون ز سیمرغ نشان جستم و از قاف اثرقاف و سیمرغ نبد جز که روان و بدنم
من آن بلبل عاشق‌دل عالی‌پروازکه پر از حد حدوث است فضای چمنم
همه گویند که تن پیرهن نور خداستمن از آنم که همه نور بود پیرهنم
تا من از خاک جناب تو وطن ساخته‌اممی‌برد رشک به جان عرش مجید از وطنم
پاک در چیده‌ام از خار طبیعت دامنزآن ز گلزار حقیقت گل اسرار چِنَم
غیر چون نیست کی از غیر فروبندم چشمپرده چون نیست کجا پرده به یک سو فکنم
ناصر خسرو اگر فلسفه دانستی منناصر دین حق و خسرو ملک سخنم
چون که صاف است چو جان این تن من چون گویمساقیان بر سر جان بار گران است تنم