گنج

شمارهٔ ۲۷

۱۳ بیت
همه لطف است معشوقم همه حسن است جانانمسزد گر عمر باقی را به کل در پایت افشانم
حدیث یوسف مصری دگر افسانه پندارندگر از منشور حسن او کمین حرفی فرو‌خوانم
همه عنبر شود مغزم چو از زلفش براندیشمهمه شکر شود نطقم چو از لعلش سخن رانم
الا ای خسرو خوبان اگر چه شاه معنی‌امرساندی حسن را جایی که در وصف تو حیرانم
زهی صورت زهی معنی نیامیزد به‌نام‌ایزدتو را زیبد اگر گویی که من سلطان خوبانم
به دل بردن تو شیرینی و من فرهاد مسکینمبه زیبایی تو سلطانی و من هندوی سلطانم
اگر با غیر تو چشمم نظر بازد کشم میلشوگر جانم کشد جز تو ز تن بیرون کشم جانم
به جان تو که جان من چنان در توست مستغرقکه خود را از تو در صورت به کلی وا نمی‌دانم
به شیرین‌کاری از لعلت ز من بستد دل و صبرمکجا آن روز کز لعلت به بوسه داد بستانم
تو خرسندی و من بی‌تو به سان شمع تا روزمز دل آتش همی‌سازم ز دیده سیل می‌رانم
ز آسیب فراق تو به جان آمد دل و جانممعاذالله اگر وصلت نسازد وجه درمانم
ز یاقوتم مفرح ده که چون جزع تو مخمورمچو رویت خوشتر آ با من که چون زلفت پریشانم
در این غمخانه هجران به جان آمد دل ناصرچو می‌دانی تو حالم را خلاصی ده ز هجرانم