گنج

شمارهٔ ۲۳

۹ بیت
رحمتی کن کز فراقت در جنون افتاده‌اموز سرشک دیده در دریای خون افتاده‌ام
با امید آن که گیرد دست من در پای توهمچو زلف سرکش تو سرنگون افتاده‌ام
تا تو همچون سیم در دست کسان افتاده‌ایمن چو سیماب از تغابن بی‌سکون افتاده‌ام
من ندارم چاره آن کز غمت یابم خلاصگر چه اندر باب دانش ذوفنون افتاده‌ام
گر چه اندر گوش معنی کوس شاهی می‌زنیمبر سر کوی غمت زار و زبون افتاده‌ام
تو همه ناز و عتابی من همه سوز و نیازخود ندانم تا که در دست تو چون افتاده‌ام
در ازل افتاد ما را با تو پیوند ای صنمتا نپنداری که در دامت کنون افتاده‌ام
مشکن از غم دل مرا کز حد برون دلخسته‌اموز خودم مفکن جدا کز خود برون افتاده‌ام
ناصر از درد فراقت روز و شب می‌گوید اینرحمتی کن کز فراقت در جنون افتاده‌ام