شمارهٔ ۲۱
سپیدهدم چو شود تازه از صبا شیرازخوشا هوای مصلی و حبذا شیراز
ز شوق بر رخ ما چشمهها روان گردددر آن نفس که در آید به یاد ما شیراز
اگر چه از ره صورت جدا ز شیرازیمنمیشود ز خیالم دمی جدا شیراز
ز شهرهای جهان شهر عشق شیراز استبه این دلیل بود برج اولیا شیراز
چو آتشین شود از لاله خاک رکنابادچو آب خضر روان بخشد از هوا شیراز
به وقت صبح که نالد ز باغ بلبل مستشود ز ناله عشاق پرصدا شیراز
شکست قیمت بغداد و برد رونق مصرز بس طراوت و رونق ز بس صفا شیراز
ز دلبران ختایی نژاد زنگی زلفهزار خلخ و چین است و صد ختا شیراز
ز گونه گونه ریاحین ز تازه تازه بهارهزار روضه خلد است دائما شیراز
به جای اهل دل از بخشش سعادت و بختهمان کند که کند سایه هما شیراز
به جز که خطه شیراز نیست جای امانکه باد ایمن از آسیب فتنهها شیراز
چو ناصر آن که طلب میکند سرای طربمکان او نبود جز بهشت یا شیراز