گنج

شمارهٔ ۲۰

۱۴ بیت
بت لشکرشکن ترک جهان‌گیرنهاده چشم مستش در کمان تیر
به فال فرخ و عزم همایوندرآمد از درم سرمست شبگیر
ز قدش سرو با صدگونه خجلتز رویش باغ باد گونه تشویر
مه از روی چو روزش گشت روشنشب از زلف سیاهش گشت چون قیر
معربد نرگسش خون‌ریز و خون‌خوارمشعبد سنبلش دل‌سوز و دل‌گیر
کشیده خط او در حلقه خورشیدنهاده زلف او بر ماه زنجیر
سر زلفش ربایان از کف عقلقرار و اختیار و صبر و تدبیر
بر اطراف رخش اسرار خوبیقضا کرده به مشک سوده تحریر
عیان در زیر هر چینی ز زلفشهزاران خلخ و فرخار و کشمیر
به شیوه غمزه جادو فریبشکمال هجر را می‌کرد تحریر
نمی‌آمد ز بس و لطافتنظر را صورتش در قید تصویر
نکرده نقش‌بندان حقیقتحقیقت در حق او هیچ تقصیر
چنین لطفی بفرموده وزآن پسنفرمود آن صنم یک لحظه تاخیر
همی رفت او و ناصر زار می‌گفتکه از خاطر فرو مگذارم ای میر