شمارهٔ ۱۳
هر کس که نیست عاشق داند که جان نداردوآن را که نیست یاری عیش جهان ندارد
جان بیهوای دلبر پیوند دل نجویددل بیخیال جانان سودای جان ندارد
گر ذوق عمر خواهی یاری طلب که الحقبییار زندگانی ذوقی چنان ندارد
آن را که در نهادش بوی وفا نباشدگر شاه حسن باشد میدان که آن ندارد
معشوق اگر چه باشد سلطان جمله خوبانبر عاشق سبکدل سر را گران ندارد
از وصلش از به عمری سودی کند فقیریدانم که حسن او را هرگز زیان ندارد
شب نیست کز فراقش وز درد اشتیاقشسیلاب اشک چشمم بر رخ روان ندارد
او شاه و من گدایم وصلش محال باشددل این طمع نبندد جان این گمان ندارد
صاحب زمان حسنی ای یوسف زمانهمثل تو در زمانه شاه زمان ندارد
در دلبری و خوبی جز تو کسی ز خوبانیکران دلربایی زیر عنان ندارد
از امتحان هجرت شوریده شد روانمکس بیدلان خود را در امتحان ندارد
ناصر که یافت تلقین از کفر زلفت ایمانجز خط دلفریبت ظل امان ندارد