شمارهٔ ۱۴
سپیدهدم چو صبا بوی گلستان آوردمرا ز خاک درش کیمیای جان آورد
ز چین زلف سیاهت شمال مشکفشانحیات جان مرا خط جاودان آورد
زهی صنایع بیچون قادری مطلقکه جوهری چو تو از کان فن فکان آورد
فروغ طلعت میمون عالمآرایتشکست در مه و خورشید آسمان آورد
جمال روی تو چون یوسف ای جهان جمالکمان حسن دگر باره در جهان آورد
میان مجمع خوبان به جز تو کس را نیستشمایلی که بر آن عشق میتوان آورد
نه دیده دید به صد قرن چون تو خورشیدینه چرخ مثل تو ماهی به صد قران آورد
حدیث مشکل عشق تو در جهان افتادغلام خط توام کاو بیان آن آورد
خرد ز معنی باریک نکتهای میراندکمر حدیث میان تو در میان آورد
کسی نشان ز میانت نداد جز که کمرزهی کمر که نشانی ز بینشان آورد
چو غمزه تو ز عنبر خدنگها برساختهلال ابرویت از غالیه کمان آورد
پر از زلال خضر گشت ساغر دهنشکسی که نام عقیق تو بر زبان آورد
لبت بهای خود از جان من طلب میکردز لعل دیده من وجه ان روان آورد
به سوی عشق تو جانا کشش نه خود کردممرا سلاسل زلف تو موکشان آورد
ز نرگسم گل روی تو ارغوان بنمودزلالهام خط سبز تو زعفران آورد
چو دید حسن تو ناصر دلی که جان ارزیدز بهر خدمت عشق تو رایگان آورد
مجو مجوی جدایی که بیتو صبرم نیستبیا بیا که فراقت مرا به جان آورد