شمارهٔ ۱۲
چه کنم که آن شکر لب سر وصل ما ندارددل سخت کافر او خبر از خدا ندارد
نه نظر کند به اشکم نه نگه کند به رویمچه کنم که گوهر و زر بر او بها ندارد
دل ما ز غصه خود شد تن ما ز هجر بگداختغم ما خورید کآن مه غم کار ما ندارد
به یقین اگر بداند که چه میکشم ز هجرشپس از این به هیچ رویی ز خودم جدا ندارد
اگر ای پسر دل من به دعات خواهد از حقچه کند که پایمردی به جز از دعا ندارد
چو به شیوه دل ببردی به ستیزه هجر منمامکن آن چه هیچ کافر به خطا روا ندارد
همه را زر است و مال است و مرا به جز خدا نیستبپذیر عاشقی را که به جز خدا ندارد
کمر کرشمه بگشای و قبای ناز برکنکه چو گل لباس خوبی علم بقا ندارد
به غرض حسود گفتت که فلان هوا پرست استبه دو چشم تو که ناصر نظر خطا ندارد
دل و دین و ننگ و نامش همه در سر شما شدعجب آن که جز سلامی طمع از شما ندارد