گنج

شمارهٔ ۴۳

قافیه: شدیم۵ بیت
عمریست در طریق تو جان را که دم زدیمهیچت صفا ندیدیم حیران بتر شدیم
تا کی شود ز لعل تو کامی بر آوریمکز بهر کام خویش پریشان خود شدیم
با تو سخن که گوید که این هم مجال نیستلیکن ز حال خویش بسی تنگ تر شدیم
جانان نبود آگاه زناموس بگزریمحالم چنان رسید که مجنون صفت شدیم
ای یار چون ببستی دل خود به زلف یارهرگز مگو چنین که پریشان خود شدیم