شمارهٔ ۲۹
نهایت نیست راه عشق را یارتو یک روباش دست ازکار بردار
فنا کن خویش را در راه جانانچه کار آید ترا این درم و دنیار
اگر یک دل نباشی در طریقشنه بینی روی او هرگز درین دار
و فی الکونین کی بیند جمالشفدا کن جان بگرد زلف آن یار
دریغ از وی چه داری پاره زر راتو خاصه جان خود با یار بسپار