باد خزان (در افشاری)
باد خزان وزان شدچهرهٔ گل خزان شد
طلایه لشکر خزان از دو طرف عیان شدچو ابر بهمن ز چشم من چشمهٔ خون روان شد
ناله، بس مرغ سحر در غم آشیان زدآشیان سوخته بین مشعله در جهان زد
عزیز من - مشعله در جهان زد
خدا خدا داد ز دست استادکه بسته رخ شاهد مهلقا را
فغان و فریاد ز جور گردونکه داده فتوای فنای ما را
کشور خراب، فغان و زاریپیچه و نقاب سیاه و تاری
وه چه کنم از غم بیقراریتا به کی کشیم ذلت و بیماری
بیا مه من رویم از ورطهٔ جانسپاری