گنج

ترانهٔ ملی

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۶۷ بیت
دوشینه ز رنج دهر بدخواهرفتم سوی بوستان نهانی
تا وارهم از خمار جانکاهدر لطف و هوای بوستانی
دیدم گل‌های نغز و دلخواهخندان ز طراوات جوانی
مرغان لطیف طبع آگاهنالان به نوای باستانی
بر آتش روی گل شبانگاههر یک سرگرم زندخوانی
من بی‌خبرانه رفتم از راهاز آن نغمات آسمانی
با خود گفتم به ناله و آهکای رانده ز عالم معانی
با بال ضعیف و پر کوتاهپرواز بلند کی توانی
بودم در این سخن که ناگاهمرغی به زبان بی‌زبانی
این مژده به گوش من رسانیدکزرحمت حق مباش نومید
گر از ستم سپهرکین توزیک چند بهار ما خزان شد
وز کید مصاحب بدآموزچوپان بر گله سر گران شد
روزی دو سه‌، آتش جهانسوزدر خرمن ملک میهمان شد
خون‌های شریف پاک هر روزبر خاک منازعت روان شد
وان قصهٔ زشت حیرت‌اندوزسرمایهٔ عبرت جهان شد
امروز به فر بخت فیروزدل‌های فسرده شادمان شد
از فر مجاهدان بهروزآن ‌را که ‌دل تو خواست‌ آن شد
وز تابش مهر عالم‌افروزایران فردوس جاودان شد
شد شامش روز و روز نوروززین بهتر نیز می‌توان شد
روزی دو سه صبرکن به امیداز رحمت حق مباش نومید
از عرصهٔ تنگ حصن بیدادانصاف برون جهاند مرکب
در معرکه داد پردلی دادآن دانا فارس مهذب
شاهین کمال‌، بال بگشادبرکند ز جغد جهل مخلب
استاد بزرگ، لوح بنهادشد مدرس کودکان مرتب
آمد به نیاز، پیش استادآن طفل گریخته ز مکتب
استاد خجسته پی در استادتا کودک را کند مؤدب
آواز به شش جهت درافتاداز غفلت دیو و سطوت رب
ای از شب هجر بوده ناشادبرخیز که رهسپار شد شب
صبح آمد و بردمید خورشیداز رحمت حق مباش نومید
ای سر به ره نیاز سودهبا سرخوشی و امیدواری
منشور دلاوری ربودهدر عرصهٔ رزم جان‌سپاری
با داس مقاومت درودهکشت ستم و تباهکاری
زنگار ظلام را زدودهز آئینهٔ دین کردگاری
لب بسته و بازوان گشودهوز دین قویم، کرده یاری
وندر طلب حقوق بودهچون کوه‌، قرین بردباری
جان داده و آبرو فزودهدر راه بقای کامکاری
وین گلشن تازه را نمودهاز خون شریف‌، آبیاری
مشتیز به دهر ناستودهکز منظرهٔ امیدواری
خورشید امید باز تابیداز رحمت حق مباش نومید
ای شیردل ای دلیر ستارسردار مجاهدان تبریز
ای بسته میان به فر داداردر حفظ حقوق عزت‌آمیز
ای ناصر ملت ای سپهدارای ازره جور کرده پرهیز
ای باقرخان راد سالاربر خرمن جور آتش‌انگیز
ای صمصام ای بزرگ سردارآب دم تیغت آتش تیز
ای سید لاری ای ز پیکارکرمان بگرفته تابه نیریز
همدست شوید جمله احرارتا پای کشد عدوی خونریز
بر رایت خود کنید ستوارزین معنی دلکش دلاویز
کانصاف بساط جور برچیداز رحمت حق مباش نومید
ای حجت‌دین حکیم مشفق‌وی محیی دین حق محمد
ای فخر تبار و آل صادقسبط علی و سلیل احمد
ای بر تو شعار شرع لایقای از تو اساس دین مشید
گر بر تو ز دهر ناموافقشد ظلم و جفا و جور بی‌حد
خوش باش که بخت شد موافقو اقبال برون کشید مسند
طوس از علمای فحل مفلقگردید چو جنت مخلد
خرم شد مشهد حقایقاز فر مجاهدین مشهد
با ترکان برخلاف سابقگشتند به دوستی مقید
در یاری دین شدند شایقزان کرد خدایشان مؤید
دین یابد از این گروه تأییداز رحمت حق مباش نومید
صد شکر که کار یافت قوتاز یاری حجهٔ خراسان
وان قبله و پیشوای امتسرمایه حرمت خراسان
بن موسی جعفر آن که عزتافزوده به عزت خراسان
بگرفت نکو به دست قدرتسررشتهٔ قدرت خراسان
وز همت عاقلان ملتشد نادره ملت خراسان
وز عالم فحل با حمیتشد شهره حمیت خراسان
ترکان دلیر با فتوتکردند حمایت خراسان
نیز از علمای خوش رویتخوش گشت رویت خراسان
زین بهتر نیز خواهیش دیداز رحمت حق مباش نومید