منقبت
باز در جلوه گری شد صنمی جلوه گریدلبری پردهنشین شاهدکی پرده دری
با خبر از همه وز عاشق خود بیخبرینکند در دل او نالهٔ عاشق اثری
هیچ با ما دل او را سر احسان نبوددل او راگوئی که به فرمان نبود
دل من برده ز نو لعبت شیرین سخنیشاهدی، ماه رخی، سرو قدی، سیم تنی
رخ و بالایش چون ناری بر نارونیدل من پیشش چون مرغی بر بابزنی
در همه گیتی امروز به خوبی سمر استزانچه در خوبی اندیشه کنی خوبتر است
دیرگاهی است که کرده استمکاندر دلمنبه غم عشقش آمیخته آب وگل من
هله جز ناله و افغان نبود حاصل منبفزوده است غمش مشکل برمشکل من
کیست کاین مشکل آسان کند انشاءاللهبنده نتواند، یزدان کند انشاءالله
بس که آن شوخ جفا ییشه جفا پیشه کنددل من زبن غم و اندیشه پر اندیشه کند
هجر و وصلش چو به گلزار دل اندیشه کندآن یکی ربشه کند و آن دگری ریشه کند
سوزد ازآتش هجرش دل محنت کش منلیک وصلش زند آبیبه سرآتش من
چه دل است اینکه یکی روز به سامان نبودپند نپذیرد و از کرده پشیمان نبود
روز و شب جز که در آن چاه زنخدان نبودچه گنه کردکه جز درخور زندان نبود
با چنین بیهده دل، دست ز جان باید شستاینچنین گفت مرا پیر ره از روز نخست
دل گر از راه برون رفت به راه آورمشپردهٔ خود سری وکبر ز هم بر درمش
پس به خلوتگه معشوق حقیقی برمشبرم اندر حرم شاه و کنم محترمش
تا مگر از دل و جان بندگی شاه کندهم مرا روزی از راز شه آگاه کند
شاه خوبان که به جز جانب درویش ندیدآنکه شد عاشق ومعشوق بهجزخویش ندید
روی او را ز صفا چشم بد اندیش ندیددیدهٔ عاشق از یک نظرش بیش ندید
کاینچنین شور غم عشق بهم در فکندآه اگرروزی آن پرده زرخ برفکند
کیست معشوق من؟ آن شاهد بزم ازلیمظهر جلوهٔ حق، سر خفی، نور جلی
سرو بستان نبی، شمع شبستان علیمحرم اندر حرم قرب شه لم یزلی
هادی مهدی، دارای جهان، حجهٔ عصرآنکه بر رایت او خواند خدا آیت نصر
ایزد از روز ازل کاین گل پاکیزه سرشتاین برومند شجر، در چمن دهر بکشت
بدو دستش دوکلید از قبل خویش بهشتتا بدین هر دو گشاید در سجین و بهشت
بد سگالش را درکام رباید سجیننیکخواهش را آغوش دهد حورالعین
هفت دوزخ ز لهیب غضبش یک لهب استهشتجنت ز ریاض کمرش یکخشباست
نه فلک را شرف از درکه او مکتسب استخلقت ذاتش ایجاد جهان را سبب است
او خدا را همه از خلقت گیتی غرض استذات او جوهر و باقی همه گیتی عرض است
تا جهان بوده است این نور، جهانآرا بودبود ازآن روزکه نی آدم و نی حوا بود
او سلیمانبُد و او عیسی و او موسی بودنوح و یونس را او همره در دریا بود
آسمان بود و زمین بود و بشر بود و ملکنور اوگه به زمین بود عیان که به فلک
گر نهان است، یکی روز عیان خواهد شدآشکار از رخش آن راز نهان خواهد شد
در همه گیتی فرمانش روان خواهد شدآنچه خواهیم بهحمدالله آن خواهد شد
تا رسد دست من آن روز بدان دامن پاکنهم امروز بدین در، سر طاعت برخاک