گنج

انتقاد از انجمن همت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۳ بیت
باز بر شاخسار حیله و فنانجمن کرده‌اند زاغ و زعن
زاغ خفته در آشیان هزارخار رُسته به جایگاه سمن
بلبلان را شکسته بال نشاطگلبنان را دریده پیراهن
ابر افکنده از تگرگ خدنگآب پوشیده زین خطر جوشن
شد ز بیغوله بوم جانب باغشد ز ویرانه جغد سوی چمن
زان چمن کاشیان جغدان شدبه که بلبل برون برد مسکن
کیست کز بلبل رمیده ز باغوز گل دور مانده از گلشن
از کلام شکوفه و نسرینوز زبان بنفشه و سوسن
باز گوید به ماه فروردینکه به رنجیم ز آفت بهمن
به گلستان درآی و کوته کندست بیگانگان از این مکمن
تا به باغ اندرونت پاس بوداز گل و مل تو را سپاس بود
ای همایون بهار طبع گشایوای از فتنهٔ زمستان وای
بی‌تو دیهیم لاله گشت نگونبی‌تو سلطان باغ گشت گدای
بی‌ تو شد روی سبزه خاک‌ آلودبی‌تو شد چشم لاله خون پالای
تو برفتی ز بوستان و خزانشد زکافور، بوستان اندای
مخزن سرخ گل برفت از دستخیمه سرو بن فتاد از پای
سنبل و یاسمین بریخت ز بادلاله و نسترن نماند به جای
بلبلان با فغان زارا زارقمریان با خروشِ هایا های
این زمان روزگار عزت تو استدر عزت به روی ما بگشای
باغ را زیوری دگر بربندراغ را زینتی دگر بخشای
باغ دیریست دور مانده ز توزود بشتاب و سوی باغ گرای
که به هر گوشه‌ای ز تو سخنی استوز خس و خار طرفه انجمنی است
مژده کاید برون ز خلد برینموکب نو بهار و فروردین
تا فزاید به بوستان زیورتا ببندد به شاخسار آئین
تا شود شاخه بنفشه نزارتا شود پهلوی‌ شکوفه ‌سمین
باغ گردد بهار خانهٔ گنگراغ گردد نگارخانهٔ چین
جای گیرد به جای لاله و گلبر سر شاخ‌، زهره و پروین
گردد آراسته به دُرّ و عقیقگردن و دست لاله و نسرین
در گلستان به گاه گل چیدنمشگ ریزد به دامن گلچین
خیل زاغان برون روند از باغو انجمنشان شود فراق و انین
باغبان آید از بهشت فرازتا کند باغ را بهشت آئین
باغ را باغبان همی بایدواین چنین گفته‌اند اهل یقین
که چو از باغبان تهی شد باغانجمن‌ها کنند کرکس و زاغ
ای گروهی که انجمن داریدیک زمان گوش سوی من دارید
دل ز کید و نفاق برگیریدگر به دل مهر خویشتن دارید
در پی سیرت حسن کوشیدگرچه خود صورت حسن دارید
دگران نیز انجمن دارندگر شما نیز انجمن دارید
همه دارند عقل و دین و شماجهل و تذویر و مکر و فن دارید
می‌شنیدم ز ابلهان که شماسر آزادی وطن دارید
لیک زینسان که من همی بینمسر آزار مرد و زن دارید
گر سخنتان گزافه نیست چرااینچنین زبر لب سخن دارید
هرکه بیند گهِ سخن‌، گویدآلوی خشک در دهن دارید
پند من بشنوید اگر در دلدانش و فضل‌، مختزن دارید
بهلید این فریب و غنج و دلالمال خلق خدای نیست حلال
آوخ از محنت و عنای شماوای از رنج و ابتلای شما
به رخ خلق باب فتنه گشودمجلس شوم فتنه زای شما
ای گروهی که مؤذن تقدیرزد به بی‌دولتی صلای شما
ای گدایان که برتری جویدبر شما باشی گدای شما
باشی کوسج سیه که نهادبه نفاق و غرض بنای شما
هست بیگانه از کمال و خردوی بقای خرد فنای شما
بی‌بها مانده‌اید و بی‌قیمتزانکه رفت از میان بهای شما
دست از این قیل و قال برداریدنه اگر بر خطاست رای شما
ورنه زین فتنه و حیل ناگاهقصه رانم به صِهر شاهنشاه