تهنیت فتح آذربایجان
فلق لیلالفراق، وریح وصل تفوحوصاح دیکالصباح، فقم لاجلالصبوح
زان می گلگون بیار، نهفته از عهد نوحکوکب برج ظفر گوهر درج فتوح
نیرو بخشای تن، راحتافزای روحنه جان که انباز جان، نه خون که همرنگ خون
خیز که آزادوار روز و شبان می زنیمهرکه کند منع می تاخته بر وی زنیم
بر فرس پردلی بار دگر هی زنیمز آذر آبادگان یکسره بر ری زنیم
از می فتح و ظفر جام پیاپی زنیمبه یاد سالار دین، به رغم بدخواه دون
حضرت ستارخان، سپهبد نامدارامیر نصرت پژوه، هژبر دشمن شکار
پیل دمان روز رزم، شیر ژیان وقت کارتیغش مغفر شکاف، تیرش خفتان کذار
آنکه بهٔک دار وگیر، آنکه ز یک گیر ودارکرد ز خون عدو دشت و دمن لاله گون
عینالدوله که بود دیدهٔ شه سوی اوپشت ستبدادیان گرم ز بازوی او
شاه به اسب و سوار فزود نیروی اوکرد به تبریز رخ جیش جهان جوی او
پر شد صحرا و دشت از تک اردوی اوبر شد گرد سپاه بر فلک نیلگون
رسید و آغاز کار خواست به نیرنگ و رنگبه حلیه آرد شتاب، به کوشش آرد درنگ
دید چو نیرنگ او نیک نبخشید رنگبا سپه و تیپ و توپ به جنگ بگشود چنگ
نیز ز سوی دگر تاخت به میدان جنگدلیر فرخنژاد، امیر والا شئون
فدائیان وطن هریک چون قسورهفوجی در میمنه، فوجی در میسره
مرکز پیکار را گشت اجل دایرهگشت ز شلیک توپ کار عدو یکسره
جمله هزیمت شدند جانب کوه و درهگرفته راه فرار، شکسته پای سکون
مژده که بالا گرفت دولت ستارخانشهره آفاق شد صولت ستارخان
کوس جلالت نواخت نصرت ستارخانبار دگر در رسید نوبت ستارخان
سر به فلک برکشید رایت ستارخانرایت بیداد و جور گشت از او سرنگون
کسان که کار جهان بهر خدا کردهاندرایتی از معدلت بر سرپا کردهاند
حکم به حق راندهاند کار به جا کردهاندوآنانک از عدل و داد روی فراکردهاند
جمله خطا رفتهاند، جمله خطا کردهاندفلاتوجه لهم دعهم فهم خاطئون
زین گره بیخرد چشم نکوئی مدارکشان ز بیدانشی گشته تبه روزگار
باش کزینان کشد قهر خدایی دمارشعلهٔ قهر خدا زود شود آشکار
حامی ملت رسید با سپهی بیشمارسازد این قوم را یکسره خار و زبون
ای گره شهپرست روی به راه آورندروی به راه آورید پشت به شاه آورید
لشکر ملت رسید، عذر گناه آوریددر کنف لطفشان جمله پناه آورید
عذر جنایات را ز جان گواه آوریدفلیستجیبوا لکم ان کنتم صادقون
زودا! زودا! که عدل منظره بالا زندحضرت ستارخان خیمه به صحرا زند
پای تقدم نهد کوس معادا زندتوپ شرر بار او لطمه بر اعدا زند
کوکب اقبال سر از افق ما زنداختر بخت عدو زود شود واژگون
همت ستارخان چون به وطن یار شدباقر خانش ز جان یار وفادار شد
در همهجا یار او ایزد ستار شداین یک سالار شد آن یک سردار شد
زبن سر و سالار، کار محکم و ستوار شدعمر عدو گشت کم فر وطن شد فزون
صورت کبر و نفاق شد ز تو پیراستهصفحهٔ تاریخ دهر شد ز تو آراسته
بنشست از تیغ تو فتنهٔ برخاستهقوت خصم تورا روز و شبان کاسته
این همه فر و جلال برتو خدا خواستهمینتوان با خدای دم زدن از چند و چون
تا تو گرفتی قبول از علمای نجففر تو پیشی گرفت از امرای سلف
نصرت و اقبال و جاه پیش تو بربست صفگشته به تیر بلا سینهٔ خصمت هدف
دوران دوران تو است شاد زی و لاتخفان الله معک فی ای وقت تکون