گنج

شمارهٔ ۹ - شاه دل‌ آگاه

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۲ بیت
قصهٔ شاهان جهان بیش و کمنیست به جز قصه جور و ستم
قاعده س عدل به دوران ماهست پدیدار ز سلطان ما
عامل فرمانش به بحر و به برنیست به جز ورد دعای سحر
شد که نخواهد ز رعیت درمشاه رعیت بود او لاجرم
هم‌ به‌دلی‌ رنجش ‌اگر حاصل استاز قبل شه نه‌، که از عامل است
چیست شهنشه‌؟ یکی آزاد سروشاکرش از باب حلب تا به مرو
جور نکرده است به کمتر کسیهم به عدو کینه نتوزد بسی
گرچه عدویی نبود شاه راشاه دل‌افروز دل‌آگاه را
شه که به ملت سپرد اختیاراز دل ملت بزداید غبار
شاه که مسئول بد و خوب نیستبد شود ار کاری‌،‌ مسئول کیست‌؟
آه که با این‌همه احوال زارکاش که مسئول بُد این شهریار
کاش که با ملت خود راه داشتبرتن خود رنج شهی می گماشت
پادشهی درخور احمد شه استدرخور احمد شه کارآگه است
خسرو خسرو فر خسرو نژادپادشه عادل هشیار راد
گفتم از این در سخنی چند نغزتا شنود خسرو بیدار مغز
تا که بسنجد چو خردپروراننیکی خود با بدی دیگران
شکر کند ایزد دادار راتوشه دهد قلب هشیوار را
جانب ملت نگرد تیز تیزگوید با خصم که خونش مریز
دور نهد خستگی و بیم رابرشکند پنجهٔ دژخیم را
رایت اسلام بگیرد به‌دستبر سپه کفر برآرد شکست
تا به عدو جمله دلیری کنیمبار دگر جنبش شیری کنیم
پند همین است خموش ای‌قلمجوی دل پند نیوش ای قلم