شمارهٔ ۱۰ - هدیهٔ تاگور
دست خدای احد لمیزلساخت یکی چنگ به روز ازل
بافته ابریشمش از زلف حوربسته بر او پردهٔ موزون ز نور
نغمه او رهبر آوارگانمویهٔ او چارهٔ بیچارگان
گفت گر این چنگ نوازند راستمهر فزونی کند و ظلم کاست
نغمهٔ این جنگ نوای خداستهرکه دهد گوش برای خداست
گر بنوازد کسی این چنگ راگم نکند پرده وآهنگ را
هر که دهد گوش و مهیا شودبند غرور از دل او وا شود
گرچه بود جنگ بر آهنگ چنگچنگ خدا محو کند نام جنگ
چون که خدا چنگ چنین ساز کردچنگزنی بهر وی آواز کرد
گفت که ما صنعت خود ساختیمسوی گروه بشر انداختیم
راه نمودیم به پیغمبرانتا بنمایند ره دیگران
کیست که این ساز بسازد کنونبهر بشر چنگ نوازد کنون
چنگ زمن ، پرده زمن ، ره زمنکیست نوازنده درین انجمن
هر که نوازد بنوازم ورادر دو جهان سر بفرازم ورا
چنگ محبت چه بود ، جود مننیست جز این مسئله مقصود من
گوش بر الهام خدایی کنیدوز ره ابلیس جدایی کنید
رشته الهام نخواهد گسستتا به ابد متصل است از الست
هرکه روانش ز جهالت بریستنغمهٔ او نغمهٔ پیغمبریست
راه نمایان فروزان ضمیرراه نمودند به برنا و پیر
رنجه شد از چنگ زدن چنگشانکس نشد از مهر هم آهنگشان
زمزم پاک ازلی شد ز یادنغمهٔ ابلیس به کار اوفتاد
چنگ خدا گشت میان جهانملعبه و دستخوش گمرهان
هر کسی از روی هوی چنگ زدهر چه دلش خواست بر آهنگ زد
مرغ حقیقت ز تغنی فتادروح به گرداب تدنی فتاد
عقل گران، جان پی برهان گرفترهزن حس ره به دل و جان گرفت
لنگر هفت اختر و چار آخشیجتافت ره کشتی جان از بسیج
در ره دین سختترین زخمه خاستلیک از این زخمه نه آن نغمه خاست
نغمهٔ یزدان دگر و دین دگرزخمه دگر، آن دگر و این دگر
دین همه سرمایهٔ کشتار گشتیکسره بر دوش بشر بارگشت
هر که بدان چنگ روان چنگ داشتزیر لبی زمزمهٔ جنگ داشت
کینه برون از دل مردم نشدکبر و تفرعن ز جهان گم نشد
اشگ فرو ریخت به جای سرورسوگ بپا گشت به هنگام سور
مهرپرستی ز جهان رخت بستسم خر و گاو به جایش نشست
گشت ازبن زمزمههای دروغمهر فلک بیاثر و بیفروغ
زن که به چنگ ازلیت به فنراه خطا زد سر هر انجمن
چنگ نکو بود ولی بد زدندچنگ خدا بهر دل خود زدند
چنگ نزد بر دل کس چنگشانروح نجنبید بر آهنگشان
تاکه درین عصر نوین بیدرنگدر بر «تاگور» نهادند چنگ
ذات قدیمی پی بست و گشادقوس هنر در کف تاگور نهاد
چون که بزد چنگ بر آهنگ راستنغمهٔ اصلی ز دل چنگ خاست
نالهٔ عشاق برآمد ز چنگپر شد ازو هند و عراق و فرنگ
جمله نواها ز جهان رخت بستنغمهٔ «عشاق» به جایش نشست
تاگور! این چنگ که در دست تستبوده به چنگ دگران از نخست
چنگ زراتشت و برهماست اینمانده به تاگور ز بوداست این
صفحهٔ درس «هومروس» است اینزخمهٔ خنیاگر طوس است این
ساز «جنید» و «خرقانی» است اینخامه ی عطار معانی است این
این ز «مناکی» است تو را یادگاراینت نی بلخی رومی شعار
گفته بدو سعدی شیراز، رازبرده بدو ناخن حافظ نماز
جامی و عرفیش چو ناخن زدندصائب و بیدل به خروش آمدند
دیرگهی شد که ز کار اوفتاداختر سعدش ز مدار اوفتاد
عصر جدید ار چه ملک چهره استزین ملکی زمزمه بیبهره است
بند عناصر همه را دست بستسنگ بلا شهپر جانشان شکست
هیچ کس آن چنگ نزد بر طریقهرکسی آن زد که پسندد فریق
لیک تو خوش ساختی این چنگ رایافتی آن ایزدی آهنگ را
هرچه زنی در ره او میزنیخوش بزن این ره که نکو میزنی
طبع تو چنگست و خرد زخمهاششعر بلندت ازلی نغمهاش
سال تو هفتاد و خیال نوستزان که ز یزدان به دلت پرتو است
هرکه ز یزدان به دلش نور تافتدر دو جهان دولت جاوید یافت
سیصد و ده چون بگذشت از هزارگفته شد این شعر خوش آبدار
جانب بنگاله فرستادمش«هدیهٔ تاگور» لقب دادمش
سال چو نو گشت درآمد بریدگفت که هان مژده به من آورید
از وطن حافظ شیرینسخنبگذرد آن طوطی شکرشکن
طوطی بنگاله برآید ز هندجانب ایران بگراید ز هند
چون من از این مژده خبر یافتمپای ز سر کرده و بشتافتم
دیدمش آنسان که نمودم خیالبلکه فزونتر به جمال و کمال
قد برازنده و چشم سیاهرخ، چو بابر تنکی چهر ماه
زلف چو کافور فشانده به دوشنوش لبش بسد کافور پوش
برده ز بس پیش حقیقت نمازپشت خمیده چو کمان طراز
گوشت نه بسیار و نه کم بر تنشتافته از سینه دل روشنش
هشته ز مخمل کله سادهایبر تن او جامه و لبادهای
گرچه ز حشمت به حوالیش جیشساده چو سقراط و فلاطون به عیش
خضر مثالی و سلیمان فریگرد وی از فضل و ادب لشکری
آمد و چشم من از او نور دیدراضیم از دیده که «تاگور» دید
زان جهانست، نه مخصوص هندچون شکر مصری و هندی فرند
ملت بودا اگر این پروردعقل به بتخانه نماز آورد
او است نمودار بت بامیانزانش گرفتیم چو جان در میان
جان به گل و لاله درآمیختیملاله و گل در قدمش ریختیم
بلبل ماگشت غزلخوان اوشاخ گل آویخت به دامان او
باد صبا گرد رهش برفشاندابر بهاری گهر تر فشاند
کوه بهسر، بهر نثارش کشیدیک طبق از گوهر و سیم سپید
بهر دعایش به برکردگاردست برآورد درخت چنار
قلب صنوبر ز فراقش کفیدتا قد آن سرو دلارام دید
آب روان مویه کنان بر زمینسود به آثار قدومش جبین
صفزده گلها به رهش از دو سوبهر تماشای گل روی او
آمد و آورد بسی ارمغاناز گهر حکمت هندوستان
آمده از بحرگهر زای هنددامن دل پر زگهرهای هند
گوهر حکمت همه یک گوهر استآمدهٔ هند ولی بهتر است
قطرهای از عالم بالا چکیددرگهرش جوهر عرفان پدید
هند، صدفوار دهان برد پیشقطره فروبرد و فروشُد به خویش
قرن پس از قرن بر او برگذشتدهر پس از دهر مکرر گذشت
تا صدف هند گهربار شدمهد یکی گوهر شهوار شد
از نظر اجنبیش دور ساختدرج گهر سینهٔ «تاگور» ساخت
ای قلمت هدیهٔ پروردگارهدیهٔ ایران بپذیر از بهار