گنج

شمارهٔ ۱۱ - جو یک مثقالی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۷۹ بیت
بود به کرمان‌، شهی از دیلمانیافته مخلوق ز عدلش امان
گشت یکی گنج به عهدش پدیدقفل به در خورده و هشته کلید
کارگران در بر شاه آمدندصندوق آورده و زانو زدند
شاه بفرمودگشادند دربود یکی حقه در آنجا ز زر
چون در آن حقه گشادند نیزجز دو جوکهنه ندیدند چیز
هریک ازآن را درمی وزن بودجو نه‌، که جوزی به‌نظر می‌نمود
زآن جو و آن حقه و راز شگفتشاه سرانگشت به دندان گرفت
گفت بجویید ز پیران یکیبو که بداند ز هزار اندکی
پیرترین مرد بجستند بازتا که گشایند بدو قفل راز
بود یکی پیر دوتاگشته پشتریش و سر اسپید و عصایی به مشت
شحنه بدو قصهٔ جو برگشادگفت چنین واقعه داری به یاد؟
گفت مرا نیست از این در خبربو که خبر داشته باشد پدر
شحنه بگفتا پدرت در کجاست‌؟نیک نشان ده که بجوبیم راست
گفت دو مویی است فلانیش نامهست مر او را به فلان کو مقام
شد به نشانیش غلامی به کوییافت یکی مرد ظریف دو موی
بر سر و ریشش‌به‌دو مویی، پدیدزاغ سیه همدم باز سپید
گفت فرستاده‌، بدو شرح حالصحبت فرزند و جواب و سئوال
گفت پس این رازکهن بازکنپور ندانست تو آغازکن
گفت مرا نیزبسان پسرنیست ازین راز نهانی خبر
لیکن دارم پدری هوشیارهست سرایش به ‌فلان رهگذار
گرچه هنوزش زجوانیست بهرنیست کهن ‌سال‌تر از وی به شهر
شاید اگر پرسی از او این مقالنزد ملک عرضه کند شرح حال
شحنه فرستاد و طلب کرد پیرپیر نه‌، بل تازه ‌جوانی هژیر
مو سیه و سرو قد و پیلتنمحتشم و باادب و خوش ‌سخن
سی و دو دندان سپیدش ردهموی سر و ریش به شانه زده
شحنه ‌حکایت ‌به ‌ملک‌ عرضه کردشاه ‌عجب ‌داشت ‌از آن هر سه‌ مرد
گفت‌ازین‌جو، که عجب گستر استقصهٔ این هر سه عجائب‌تر است
باب ،‌جوان‌تر زپسرکی‌رواست‌؟!پیرتر از پور، نبیره چراست‌؟
گفت پدر: «‌شاه جهان زنده‌بادواقعهٔ ما ز زنان اوفتاد»
هست مرا پاک زنی خوش‌زبانکارکن و عاقله و مهربان
حالت من داند و اطوار منمونس من باشد و غم‌خوار من
زبن سبب از عمر تمتع برمغم نخورم پیر نگردد سرم
وین پسرم را زن کدبانوییستکز جهتی‌ باب‌دلش‌هست‌ و نیست
گاه کند آشتی و گاه جنگگاه بود شکر وگاهی شرنگ
زین سبب اوگشته زمن پیرترلیک نه فرتوت چو پور دگر
لیک نبیره ز زن آزرده استکرچه‌ بسی‌نیست که‌ زن‌برده است
هست زنش بی‌مزه و یاوه گویشوخگن و بی‌ادب و زشت‌خوی
بس که بپاکرده در آن خانه جنگخانه بر اوگشته چو زندان تنگ
زین قبل از جور زن بی‌حیاپیرتر است از پدر و از نیا
شاه از آن طرفه حدیث شگرفشاد شد و بست‌از آن‌طرفه طرف
گفت که هان سر نهان بازگویگر خبری داری از آن بازگوی
قصهٔ این حقه و صندوق و جوچون‌بود وکی شده این جو درو؟
جو بدرم‌سنگ‌! چه نغز است اینجو نه که بادام دو مغز است این
گفت شها! دادگرا! شاد زیروز و شبان با دهش و داد زی
از پدران دیده‌ام این یادداشتکرده‌درآن‌صفحه‌چنین‌یادداشت‌:
بود به کرمان ملکی پارساخلق برآسوده از آن پادشا
مقتدر و بنده‌نواز و حکیمملک نگهداشته ز امّید و بیم
هرکه ز بیمی شدی از ره بدرگشتی امیدش سوی شه راهبر
دادگزارندهٔ هر دادخواهلطف نمایندهٔ هر بی گناه
حکمت و دین جمع به دوران اومحتسب عقل به فرمان او
تربیتش داروی درد بدیتمشیتش چارهٔ نابخردی
پیرو شه گشته ز حسن سلوکخلق‌، که الناس بدین الملوک
روز دو،‌ در هفته‌ چنان‌ چون سزیدکار مظالم به تن خود گزید
هرکه ز کس مظلمه‌ای داشتیدر بر شه بردی و بگذاشتی
تا بهٔکی روز یکی عرض داشتبرد کسی در بر تختش گذاشت
گفت شها! گوش به عرضم گمارداد ده‌ای سایهٔ پروردگار
مزرعه‌ای را بفروختم تمامکرد خریدار در آن جا مقام
قیمت آن مزرعه پرداختهنیز یکی قصر در آن ساخته
یافته در زبرزمین خُمّ زرآمده گوید که بیا زر ببر!
گویمش‌ این‌ ملک‌ و زمین‌ زان تستوآنچه در او هست دفین زان تست
گوید من خا خریدم، نه زرزر نخریدم که شوم گنجوُر
شاه خریدار زمین را بخواستگفت که این گنج از آن شماست
گفت‌خود این‌باغ ز من بنده استلیک زر از آن فروشنده است
شاه چو آن مشکل آسان بدیدوآن دو عجب قصه از آنان شنید
مظلمه‌ای صعب و نزاعی سترگ!با دو دل روشن و روح بزرگ
دیرگهی رنج تحیر کشیدسر به گریبان تفکرکشید
پس به‌فروشنده‌، جهان کدخدایگفت که فرزند چه دادت خدای
گفت مرا دختر دوشیزه‌ایستروی زمین جز ویم اولاد نیست
وز دگری جست همین ماجرایافت که باشد پسری مر ورا
دختر آن داد به فرزند اینگنج ببخشود بدو نازنین
کرد بدین طرز عدالت‌، اداحق خریدار و فروشنده را
ناشده خصمان ز قضاوت ملولهر دو نمودند حکومت قبول
کِشت خریدار درآن سال‌، جوکشته بدست آمد و جو شد درو
از اثر معدلت شهریاروآن دو جوانمرد فتوت شعار
دانه جو را درمی وزن خاستجو که به مثقال رسد، کیمیاست
شاه چو آن دید بفرمود: زه‌!گفت که این قصه نبشتنش به
قصه نبشتند و نهادند جوبهر به‌آموزی اقوام نو
تاکه بدانند به هر روزگارکز اثر معدلت شهریار
کار رعیت به کجا می کشد!پاکی نیت به کجا می کشد؟