گنج

شمارهٔ ۸ - شاه لئیم

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۳۲ بیت
پادشهی بود به عهد قدیمشیفتهٔ خوردنی و زر و سیم
لاغر پنداری و فربه بریای عجب آکنده بر لاغری
فربهی مرد به مغز سر استفربه بی‌مغز بلی لاغر است
فربه بی‌مغزکدویی است خوارلاغر پر مایه دُر شاهوار
از دو جهان سیم و زر او را و بسوز ملکی تاج سر او را و بس
فسحت ملکیش ز اندازه بیشبا نظری تنگ‌تر از مشت خویش
حاصل مردم شده هر سو به‌بادلیک شه از مزرعه خویش شاد
مملکت از جور وزیران تباهلیک نکو حاصل مزروع شاه
زارع گرینده بر احوال خویششاه‌ خوش از حاصل امسال خویش
سیم و زر آورده بهم چون جهودداده پس آنگاه به تربیح و سود
نی غم خلق و نه غم مملکتبی‌خبر از بیش و کم مملکت
سود خور و زر طلب‌و چشم‌تنگبی‌عظمت‌چون ‌نم‌خون‌ روز جنگ
نه ز پی صلح‌، وزیری هژیرنه ز پی جنگ‌، سواری دلیر
کف لئیمش نشد ازحرص و آزجز ز پی زر ستدن هیچ باز
بسته جز از زر ز دو گیتی نظرزر و دگر زر و دگر باز زر
پرطمع و کوردل و تیره‌جانپادشه و زارع و بازارگان
چون که تجارت کند و زرع‌، شاهتاجر و زارع به که جوید پناه‌؟‌!
شاه بکوشد ز پی سیم و زرلیک کند بخش بر اهل هنر
گه به سپه‌،‌ تا به رهش سر دهندگه به رعیت‌، که بدو زر دهند
شه که‌به یک‌دست دهد سیم و زرباز ستاندش به دست دگر
بندهٔ دینار و عبید دِرمشاه رعیت نبود لاجرم
گنج برآورد و سپه کرد پستبی‌سپهی نظم ولایت شکست
ملک برآشفت و سیه گشت روزگشت نهان اختر گیتی‌فروز
خلق شتابان سوی درگه به خشمرخت فروبسته شه تنگ‌چشم
با دو سه فراش جگر سوختهبا دو سه صندوق زر اندوخته
برکتف هر یک صندوق زرخم شده از بار گرانشان کمر
یک‌تن از آن سه ز تعب شد فکارآه برآورد و بیفکند بار
گفت به صندوق که ای گنج زرحاصل خون جگر رنجبر
خلق رسیدند و برآشفت کویهان به خداوند خود از من بگوی
کانچه در اینجاست اگر شهریاربخش نمودی به سلاح و سوار
حالتش امروز به از این بُدیخفت و خواریش نه چندین ‌بُدی
گنج که سرمایهٔ سالاری استچون‌ نشود خرج‌، گرانباری است