گنج

شمارهٔ ۷ - اندرز به شاه

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۱۳۸ بیت
پادشها! چشم خرد باز کنفکر سرانجام‌ در آغاز کن
بازگشا دیدهٔ بیدار خویشتا نگری عاقبت کار خویش
مملکت ایران بر باد رفتبس که بر او کینه و بیداد رفت
چون تو ندانی صفت داوریخصم درآید به میانجیگری
می‌شود از خصم‌، تبه کار توثروت ما کاهد و مقدار تو
پادشها یکسره بد می‌کنیخود نه به‌ ما بلکه به خود می‌کنی
پادشها خوی تو دلبند نیستجان رعیت ز تو خرسند نیست
وای به‌ شاهی که رعیت‌کش استحال‌ خوش‌ ملت‌ ازو ناخوش‌ است
بر رمه‌ چون گشت‌ شبان‌ چیره‌دست‌او نه‌ شبان‌ است که گرگ رمه است
سگ بود اولی ز شبان بزرگکز رمه بستاند و بخشد به گرگ
خیز و تهی زین همه پیرایه باشما همه فرزند و تومان دایه باش
لیک نه آن دایه که بر جای شیرزهر نهد بر لب طفل صغیر
زشت بود یکسره کردار توتا چه شود عاقبت کار تو
پادشها! قصهٔ نو گوش کنقصهٔ بگذشته فراموش کن
با تو ز بگذشته نگویم سخنزان که فسانه است حدیث کهن
قتل لوی شانزدهم نادر استقصهٔ نو آریم که‌ نو خوشتر است
قصهٔ ماضی نه و از حال بیننیز به مستقبل احوال بین
شرح لوی شانزده نبود مفیدپند فراگیر ز عبدالحمید
کاو چو تو شاهنشه اسلام بودنیز نکوفال و نکونام بود
سخت فزون بود به کشور ز توداشت فزون عسکر و لشکر ز تو
کوس اولوالامری می‌زد همیبندهٔ امر و سخطش عالمی
قاعدهٔ ملک قوی کرده بودقانون در مملکت آورده بود
لیک چو بُد خیره‌سر و مستبدملت کردند به مشروطه جد
این هیجان را چو نکو دید شاهیافت که کار از هیجان شد تباه
فرمان در دادن مشروطه دادداد در آغاز به مشروطه داد
چون‌ تو قسم‌ خورد و دگر عهد بستوآن‌همه‌ را یکسره در هم شکست
مجلس شوری را ویران نموددست به قتل وکلا برگشود
ملت اسلام بر آن بل‌فضلشورش کردند در اسلامبول
لشکریان مَلِک حیله‌بازراه به ملت بگرفتند باز
جیش «‌سلانیک‌» به قهر آمدندحمله‌کنان جانب شهر آمدند
دست گشودند به جیش ملکیکسره ضایع شد عیش ملک
شاه و کسان سخت فراری شدندجمله‌ به «‌یلدوز» متواری شدند
حمله نمودند سلانیکیانجانب «‌یلدز» چو هژبر ژیان
گشت ازان لشکر مشروطه‌خواهشاه گرفتار و کسانش تباه
در نظرش گیتی تاریک شدمحبوسانه به سلانیک شد
باشد امروز گرفتار بندتا چه زمان رای به قتلش دهند
از پس او مملکت آزاد شدخاطر مشروطه‌چیان شاد شد
بیعت کردند در آن اتحادبا ملک راد، محمد رشاد
پادشها! این دگر افسانه نیستاز خودی است این و ز بیگانه نیست
ملت ماتم‌زده این می‌کندهرکه چنان کرد چنین می‌کند
ملت عثمانی با ما یکی استما دو جماعت را مبدأ یکی است
ما دو گروهیم ز یک پیرهننیست میانه سخن از ما و من
روزی بودیم دو طفل صغیرداد به ما مادر اسلام شیر
هر دو به هم گرم‌دل و مهربانخدمت مادر را بسته میان
لیک شدیم از پی پیرایه‌ایهریک مقهور کف دایه‌ای
ما همه مقهور کف دایگانو آن همه از خیل فرومایگان
جمله پی مصلحت کار خویشنیز پی گرمی بازار خویش
ما دو برادر را بر هم زدندآتش از این فتنه به عالم زدند
اینک از آن جهل خبر گشته‌ایمو از سر این معنی برگشته‌ایم
راه نماییم به حق‌، دایه راتا نکِشد ذلت همسایه را
دایه از این معنی اگر سر زندبی‌سببی ریشهٔ خود برکند
داریم امید که از فر بختوصل شوند این دو تناور درخت
شاخه فرازند و برآرند سرریشه دوانند به هر بوم و بر
باد خزان از همه سو می‌وزدیک‌سره بر زشت و نکو می‌وزد
شاخهٔ زر گردد از او منحنیلیک کند سرو، قوی‌گردنی
چون که قوی گردد بیخ رزانچفته نگردد ز نسیم خزان
چون که به تنهایی باشد نهالمی‌شود از باد خزان پایمال
چون که تنیدند درختان به‌همشاخه کشیدند چه بیش و چه کم
خرم باشند و نیارند یاداز تف برف و وزش تندباد
ای کاش‌، ای کاش! گر اسلامیانرسم دوبی را ببرند از میان
تا که به همسایه دلیری کنندبار دگر جنبش شیری کنند
هرکه برون رفت ز یرلیغشانخون شودش دل ز دم تیغشان
یاد کن از دولت عباسیانوآن سخط و صولت عباسیان
کشورشان بُد ز حد آسیاتا به حد قارهٔ افریقیا
از در افریقیه تا خاک ترکبُد به کف آن خلفای سترک
کردندی طاعتشان را قبولتا خط هند، از خط اسلامبول
زان که بد اسلام در آن ک به‌جدیک جهت و متفق و متحد
لیک نفاق آمد و کرد آنچه کردتا که فتادیم بدین رنج و درد
ای همگی پیرو دین قویمای پسران پدران قدیم
سنی و شیعی ز که و کیستند؟در پی آزار هم از چیستند؟
جمله مسلمان و ز یک مذهبندجمله سبق‌خواندهٔ یک مکتبند
دین یک و مقصد یک و مقصود یکره یک و معبد یک و معبود یک
جمله یکید، ای ز یکی سر زدهدامن جهل و دودلی برزده
پند پذیرید ز امریکیانپند پذیرفتن نارد زبان
عیسویان کاین علم افراختندمتحدانه به جهان تاختند
یک‌سره بردند ز عالم سباقاز مدد علم و دم اتفاق
ما ز چه بر فرع هیاهو کنیمقاعدهٔ اصل ز پا افکنیم
شاه جهان‌، نادر فیروز فرخود به جز این قصد نبودش دگر
روز نخستین که به بخت جوانتاج به‌سر هشت به دشت مغان
سنی و شیعی به رکاب اندرشیکسره فرمانبر و خدمتگرش
شد ملک راد به منبر فرازلعل سخن‌سنج ز هم کرد باز
رشتهٔ گفتار به هر سو کشیدتا سخن از شیعی و سنی رسید
گفت‌ خود این کین که جهانسوز شدز آل صفی مشعله‌افروز شد
یاوه‌سرایان ز خود بی‌خبریاوه سرودند به هر بوم و بر
شعلهٔ آن آتش جهل‌آزمایسوخت بسی خرمن خلق خدای
هان ز نفاق و دودلی سرکشیدتا قدح عز و علا درکشید
شاه منم‌، قول من افسانه نیستهیچ دمی چون دم شاهانه نیست
شه که نکو گشت هنرها کندوان دم شاهانه اثرها کند
لشکریانش که دو تیره بدندقول ورا جمله پذیره شدند
شه شد از آنجا به عراق عربتا ببرد نیز نفاق عرب
کرد به بغداد یکی انجمنگفت در این باب هزاران سخن
تا سترد از دل آنان بدیبی‌ سر و بن گشت نفاق خودی
پس بنوشتند به رد و قبولنامه سوی حضرت اسلامبول
تا شه عثمانی از این اتفاقدم زند و باز گذارد نفاق
او نپذیرفت و معاذیر جستکار از این‌جهل تبه گشت‌ و سست
وز پس چندی ملک هوشمندتاخت سوی‌ ملک‌ خراسان سمند
تا که بدین طرفه خیال سترگتازه کند یاری تاجیک و ترک
لیک به قوچان ز جهان دور شدجانش از این مسئله مهجور شد
و امروز از نیروی علم و هنرجهل و ستبداد نهان کرده سر
گیتی از عدل پرآوازه شدجان و دل اهل خرد تازه شد
صلح‌ عیان گشت‌ و نهان گشت جنگنیست دگر هیچ مجال درنگ
هر دو به هم‌ یاری‌ قرآن کنیدآنچه سزاوار بود آن کنید
آن که مر این دین را بنیان نهادقاعدهٔ کار به قرآن نهاد
معنی قرآن ز میان برده‌ایدجان پیمبر را آزرده‌اید
عیسویان کاین همه جولان کننداز پی گمنامی قرآن کنند
تا که بود ما را قرآن به‌دستباشدمان رشتهٔ ایمان به‌دست
چون که بود قرآن‌، ایمان بوداین رود البته اگر آن رود
جهد نمایید در اجرای آنتوسعه بخشید به فتوای آن
فتوی قرآن چو شود آشکارخصم شود رو سیه و شرمسار
مایهٔ آزادی دوران ماجمله نهفته است به قرآن ما
تا نرود از کفتان این گهرمتفقانه بفرازید سر
تا رقبا دیگ هوس کم پزندمدّعیان دست به دندان گزند
پادشهی راد و خردمند بودپنج تنش زادهٔ دلبند بود
داد جداگانه‌، گرامی پدرچوبهٔ تیری به کف هر پسر
گفت بنازم هله نیرویتاندرنگرم قوت بازویتان
چوبهٔ تیری که به‌ دست شماستدرشکنیدش که مرا این هواست
جمله شکستند و درانداختندکار به دلخواه ملک ساختند
از پس این کار، خردمند پیردست زد و بست به ‌هم پنج تیر
گفت که هان جمله تکاپو کنیدمتفقا قوت و نیرو کنید
قوّت هر پنج جوان هژیرشاید اگر بشکند این پنج تیر
هر یک‌، چون تیر نشستند راستکاین خم بازوی کمانگیر ماست
تیر چه باشد که تبر بشکنیمجمله به اقبال پدر بشکنیم
پس همه پوران جوان پیش پیردست گشادند بر آن پنج تیر
هرچه فزون قوه و نیرو زدندخود نه بر آن بلکه به بازو زدند
گفت پدر: کای پسران غیوردست بدارید و میارید زور
هرچه فزون سخت‌کمانی کنیدصدمه به بازوی جوانی زنید
تیر جداگانه شکستید پنجبی‌تعب پنجه و بی‌دسترنج
لیک چو هر پنج به‌هم بسته شدبازوی هر پنج از آن خسته شد
تیر چو یک بود شکستن توانلیک چو شد پنج نبیند هوان
پنج برادر چو ز هم بگسلیدراست مفاد مثل اولید
جمله به‌تنهایی خسته شونددر کف‌ بدخواه‌ شکسته شوند
لیک چو هر پنج به حکم ودادگرد هم آیید و کنید اتحاد
دشمن اگر چند فزون باشدادر کف هر پنج زبون باشدا
خوش بود ار ملت اسلام نیزدست بشویند ز کین و ستیز
زان که فزون است بداندیش مادشمن ملک و عدوی کیش ما
چارهٔ ما نیست به جز اتحاداین ره رشد است فنعم‌الرشاد
پند همین است خموش ای بهارجوی دل پند نیوش ای بهار
چارهٔ ما یاری دین است و بسخاتمة‌الخیر همین است و بس