شمارهٔ ۶ - جواب بهار به ادیب السلطنهٔ سمعین «عطا»
ای سمیعی رسید نامهٔ تونامهٔ تو رسید و چامهٔ تو
چامه، شیرین و دلنشین چو عسلنامه، خیرالکلام قلّ و دلّ
آن عباراتِ با روان مأنوسوان خط خوب چون پر طاووس
خاصه شعری بدان دلاراییجانفزاتر ز عهد برنایی
متحیر شدم چه عرض کنمشعر و خط خوش از که قرض کنم
با چنین طبع خسته و خط زشتچون توانم جواب خواجه نوشت
مشق کردم ز روی آن بسیارحفظ شد بس که کردمش تکرار
کرد هرکس به پرسشی یادمنامهٔ خواجه را نشان دادم
فخر کردم که در زمانهٔ ماهست مردی چنین میانهٔ ما
فخر دیگر که این گرامیمرددر چنین نامه یادی از من کرد
خواجه داند که چند مرده بودعجز ما را حساب کرده بود
شعلهٔ شوق چون زبانه زندآرزو تیر بر نشانه زند
گرچه سخت از حیات دلگیرملیک خواهم که در وطن میرم
جان سپارم به خاک پاک وطندفن گردم به زیر خاک وطن
ای سمیعی، به خالق دو سرادم گرم تو زنده کرد مرا
گر بجنبد به خاک سایهٔ منجنبش مهر توست مایهٔ من
ور برآید ز من چو چنگ آوازدَمِ جانبخش توست چنگنواز
رشتهای کم به زندگی بسته استتارهایش تمام بگسسته است
هست تنها بهجای از آن پیوندعلقهٔ صحبت رفیقی چند
دوستانی که شمع انجمناندآخرین شعلهٔ حیات مناند
زان که جای دگر تمیزی نیستجز ریا و فریب چیزی نیست
بهر من صحبت هنرمندانبوستانست و غیر ازو زندان
گرچه ز اقبال نامساعد مننیست آنجا هم از حسود ایمن
شنعت حاسد اندر آن تالاریادگاریست بر در و دیوار
یادگاری که جز وقاحت نیستغیر بدبختی و فضاحت نیست
لیک با رنج، راحتی هم هستبا عذاب استراحتی هم هست
منت ایزد که دوستان جمعندهمه پروانگان آن شمعند
بهر یک بینماز در اسلامدر مسجد نبسته هیچ امام
در جهان صاحبان عقل سلیمبهرکیکی نسوختند گلیم
ای سمیعی سخن به پایان شدخجلت و عجز من نمایان شد
خدمت از من به انجمن برسانبه یکایک سلام من برسان
امرای کلام را زین سوییک به یک بوسه زن به دست و به روی
ور بود شاهدی شکرگفتارگرمتر بوسه زن به یاد بهار